تواضع باران(اشعار و جملات زیبا )
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران ...
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

 هر گاه دلت می گیرد

خانه دلت را بتکان

تا  گرد و غبار غم هایت بریزد

 

برای تنوع زندگی

منظره ای زیبا

از تجربه های زندگیت را انتخاب کن

و به دیوار خانه ات قاب بگیر

 

کینه های پرده دلت را شستشو بده

و با آرزوهای گل دار بیاویز

تا دلت روشن شود

دلت کانون محبت است

مراقب باش خانه غرور نشود

 

از لب هایت

لبخند را دریغ مکن

با لبخند

زندگی شکوفا می شود 

آدمای اطرافت خودمانی می شوند

 

به گفته مولایمان علی (ع)

حیا زیباست

اخلاقت را زیبا کن

رفتارت باحیا می شود

 

الفبای زندگی را

از سرچشمه زلال نگاه مادرت بیاموز

پدر و مادرت

مثل آب

روان هستند

نگاه به آنها

چشمانت را روشن می کند

 

ذهنت باغ زیبایی است

و فکرت بذری ماندگار

اگر گل های زیبا نکاری

علف های هرز می رویند

 

خاطره های زندگی را مرور کن 

خاطره ها تجربه سازند

خوب یا بد روزی شنیدنی هستند

 

زندگی را ساده تر کن

همه چیز خوب می شود

مشکلت حل می شود

هوای شهرت پاک می شود

 

مردم آزاری عاقبت خوبی ندارد

خودت را برای مردم دیوار نکن

راه را برای آنها باز کن

 

کودکان را که می بینی

با لبخندی

و یا شکلاتی مهمان کن

لبخند آنها دیدنی است

 

وقتی برف می بارد

ادم برقی بساز

و شال گردنت را به گردنش بیاویز

و با عکسی ماندگار 

سرما را فراموش کن 

 

باران که می بارد

خودت باش

چترت را ببند

چشمانت را باز کن

تواضع باران دیدنی است

 

گاهی

مژه های چشم هایت را شستشو بده

نگاه چشمانت  زلال  می شود

بدبینی خیری ندارد

 

فداکاری در سکوت

و عشق بی هوس را

با هم تمرین کن

 

خداااااااااااااااا را

مخاطب خاص خودت بدان

او تو را کافی است

او...

یعنی همان خـــدا...

خیلی هوایت را دارد

 

حالا ببین!!!

این دل  چقدر دیدنی است

این چشم چقدر تماشایی است

این زندگی چقدر زندگی است.

                  علیرضا زرقانی.10/6/93

 

[ دوشنبه 1393/06/10 ] [ 20:55 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

به همراه دفترم

سراغش را گرفتم

که غبار از کوچه های خاموش دیروز

                                          بزداییم

فضا پر بود از بوی خاکریزها،

سنگرها و ایستگاههای صلواتی

وقتی وارد شد

به احترام چشمهایش

                 زانو زدم

با سلامی کوتاه

دل سپردم به عطر کلامش

اما انگار ،

چشمانش عقدهء باران داشتند

که جور همه حرفهای بغض کرده

در گلویش را می کشید

بر سپید دفترم

جاری گشت

این چشم ها

فانوس روشن خداست.

                        علیرضا زرقانی

[ سه شنبه 1393/06/04 ] [ 18:44 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

دیروز غزه

امروز غزه

باز هم غزه

باز هم طغیان فرعون مغرور

باز هم دستان شیطان شرور

باز هم کودکان بی سر

باز هم بدن های نیمه سر

کجایند آنان که برای بشریت دف می زنند

کجایند آنان که درس حقوق بشر می دهند

می گویند هدف نظامی اند

این بچه های معصوم نظامی اند؟

باز هم اجلاس شرم آور سران عرب

باز هم بیانیه های بی خاصیت اتحادیه عرب

شرمتان باد

که سکوتتان آبرومندتر است

 

سازمان ملل تعطیل است

حقوق بشر تعطیل است

غزه هم خدایی دارد

 

کودکان غزه

سنگ سجیل در دست

مقاوم و ایستاده بر سخن

مهیای چیدن والتین و الزیتون

می روند

تا در فلسطین

یا همان شوخی سخیف اسرائیل

شیشه های بلورین تل آویو را در هم شکسته

و کوه های کلوخی صهیون را در هم بریزند

 

غزه مجروح

صفحه جدیدی گشود

 تاریخ را دوباره نوشت

 فلسطین هنوز در پنجره پیداست.

و عجبا!  که غزه 

جادو کرده است کار این جهان را.

                                    علیرضا زرقانی- 2 /5/93

[ پنجشنبه 1393/05/02 ] [ 18:45 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

سنگ سجیل در دست

مقاوم و ایستاده بر سخن

مهیای چیدن والتین و الزیتون

 

غزه مجروح

صفحه جدیدی گشود

و تاریخ را

دوباره نوشت

 فلسطین

هنوز در پنجره پیداست.

علیرضا زرقانی.۲۴/۷/۹۱

 

[ چهارشنبه 1393/04/25 ] [ 14:36 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 لاقل راز نبودنت را بر ملا کن

شاید دلی

در همین حوالی دلت قدم می زند

 

تمام احساسم را

فرش راهت کرده ام

پا بگذار

شاید گرد وغبارش بریزد

و راه ابریشم شود.

 

من با نگاهم

 به تلاقی نگاهت خواهم رفت

تو ما را مهمان خواهی کرد

یا من نگاه شما را؟

  علیرضا زرقانی.15/2/92

[ یکشنبه 1393/04/15 ] [ 18:43 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

خدایا!

خوشا آنان که

از زلال چشمه خشوع می نوشند

و در باران فروتنی

نماز خاشعانه می خوانند

خدایا!

افق در عین این که آسمانی است

سر بر زمین تواضع می ساید

بدا به حال من

که سر بر آسمان تکبر دارم

الهی!

مغرورم برآنچه از من نیست

خدایا!

فغان و آه

از بلندی راه و دوری سفر

الهی!

مسافر بار خود سنگین نمی کند

که مبادا از سفر باز ماند

من هنوز نمی دانم مسافرم

خدایا! 

جاذبه های پرجذبه دوستی

گمراهم کرده

و دافعه های پرطمطراق دشمنی

از حق رانده

خدایا!

به زنجیر خود ببند

که گرفتار زنجیر گناهم

خدایا!

از بازار زیانبار دنیا مرا چه سود

خدایا!

رضای تو شاهین سنجش من نیست

بر کرسی قضاوت که می نشینم

با چند ترازو وزن می کنم

الهی!

تیرگی جهالت از دلم بزدا

و انوار معرفت برقلبم بتابان

و روزنه ای

به سوی حقیقت جانم بگشا

خدایا!

از تشعشعات انوار یقین محرومم

و از پرتو خورشید معرفت بی نصیب

خدایا!

جام بلورین دلم را بشکن

که خودت گفته ای

« اَنا فی المنکسرة القلوب »

آشیان من دلهای شکسته است

خدایا!

زمان هم چنان بر مدار انتظار می چرخد

و من

در این سیر چرخش بی قرار

به عادت می چرخم.

2/5/88

[ جمعه 1393/04/13 ] [ 17:18 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

حرف امروز

حرف فردا است

وقتی غروب امروز

ختم دیروز را گرفت

تدارک فردا را ندید

و سنگ پیش پایش

زمین زد او را.

 

حرف زمین

حرف باران است

حرف بغض های ابر سرگردان

باران که می بارد

حرفش را نمی فهمی

و به چتر پناه می بری.

 

حرف مجنون

حرف لیلی است

وقتی مجنون لیلی نداشت

عشقی نبود

و همین فاصله مجنون است از لیلی.

 

حرف مریم

حرف پاکی هاست

وقتی مریم

حرف مردم را شنید

غزل های گریه دار گفت

وقتی حرف خدا را شنید

در آشوب صدا رقصید

و موهای باران را شانه زد

حرف است تا حرف.

علیرضا زرقانی.9/4/93

[ دوشنبه 1393/04/09 ] [ 18:15 ] [ علیرضا زرقانی ]
 

السلام علیک خوش آمدی آقا
عجبا راه گم کردی چه شد اینجا....؟

چایی ام تازه دم شده بفرمایید
قدر یک استکان گپی با ما

حال و روزم گرفته تر شده است
من هنوزم مسافرم اما

خورده ام بازهم به کوچه ای بن بست
ور دویدم تمام فاصله را

تازه فهمیده ام پس از عمری
میدویدم ولی نه سمت شما....

مانده ام در مسیر سردرگم
دست من گیر و یاری ام بنما

 
 
علیرضا  زرقانی.9/9/89

[ شنبه 1393/04/07 ] [ 7:40 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

امروز
مثل همه روزهای بی حوصله
پنجره بی تفاوت را باز کردم
تا کنار چای و غزل
ابرهای عاطفه ام را
روی کویر کاغذ جاری کنم.

وقتی خواندمت
در طعم سیبت نجابتی دیدم
که تردید مردانگی ام را گرفت
سجاده ام باز باز است
به لحظه ابراز می اندیشم.

         علیرضا زرقانی.23/2/93


ادامه مطلب
[ چهارشنبه 1393/04/04 ] [ 20:18 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

آن طرف تر از خودت

کنار پنجره سبز تنهائی نشسته ای

و به چشم های تاریخ گذشته زندگی خیره

و دردهای بی شمار گذشته را مرور

و مجال های اندک آینده را

نجوا می کنی.

 

آن روبروتر از خودت

زلیخاتر از یوسف  

گوش تا گوش بر بام دنیا نشسته است

و ترنج ها را بازخوانی می کند

 

گاهی خودش را می کاود

و گاهی فرهاد را

که چه شیرین کوه  می کند.

 

اما انگار

از اوج آسمان ها صدایی می آید

و دریچه ای از مهر آسمان

درحال تابیدن است

عجبا که خداوند

چه زیبا لبخند می زند.

                 4/6/88 - علیرضا زرقانی

 


ادامه مطلب
[ یکشنبه 1393/04/01 ] [ 18:40 ] [ علیرضا زرقانی ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم



السلام علیک خوش آمدی آقا
عجبا راه گم کردی چه شد اینجا....؟

چایی ام تازه دم شده بفرمایید
قدر یک استکان گپی با ما

حال و روزم گرفته تر شده است
من هنوزم مسافرم اما

خورده ام بازهم به کوچه ای بن بست
ور دویدم تمام فاصله را

تازه فهمیده ام پس از عمری
میدویدم ولی نه سمت شما....

مانده ام در مسیر سردرگم
دست من گیر و یاری ام بنما.
علیرضا زرقانی

-----------------------------------

مخلص همه خامه بدستان با معرفت.

 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar