X
تبلیغات
باران

باران
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران ...
لینک دوستان
پيوندهای روزانه
 

لبخند بی انتهایش را که دیدم

با تمام  ارادت سلام کردم

خواستم دستش را ببوسم

غرورم  مانعم شد

جسمش نحیف و لاغر بود

اما هیبتش لطیف بود

گفتم:خاطره ای  بگو

گفت:خاطره!

بیست سال آزگار است

روی این ویلچر نشسته ام

لال شدم و قلمم زبانم شد 

فردایش عروج کرد

و من......

                   علیرضا زرقانی.۲۶/۱/۹۳ 

[ سه شنبه 1393/01/26 ] [ 18:30 ] [ علیرضا زرقانی ]
 

آن طرف تر از خودت

زیر پلک چشم شب

قطره ای دویدنی است

 

طعم تلخ عشق هم

چون ترنج نارسی

حسرتی نخوردنی است

 

 شب به انتها رسیده است

ماه هم

چه دیدنی است

                      علیرضا زرقانی.۲۳/۱/۹۳

[ شنبه 1393/01/23 ] [ 18:35 ] [ علیرضا زرقانی ]
 

مدت هاست 

طعم لطیف خنده هایت را از من دریغ کرده ای 

شایدم نجابت چشم هایم ته کشیده است

خبر دارم حوالی شما توقف ممنوع است

اما فراموش نکن

یک پنجره بغض و یک بغل بی تابی به من بدهکاری.

                       علیرضا زرقانی.۱۸/۱/۹۳

[ دوشنبه 1393/01/18 ] [ 20:46 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

من فقط آدمم

 نه کمتر، نه بیشتر

نه چاپلوسم، نه حسود

نه قانع و نه اهل جود

می خواهم نرنجیدن را تمرین کنم

زود رنجی مانعم می شود

می خواهم گوش و چشمم را تکذیب کنم

سوء ظن قلقلکم می دهد

روی جدول های خیابان به تعادل می اندیشم

اما دیوانه راه می روم

می خواهم عاقلانه زندگی کنم

عاشقانه می شود

می خواهم مخاطب داشته باشم 

اما خود مخاطب عاشقانه های اویم.

                   علیرضا زرقانی.۱۶/۱/۹۳

 

[ شنبه 1393/01/16 ] [ 18:53 ] [ علیرضا زرقانی ]
 

سهم قلبت معرفت

سهم چشمانت بهار.



مهربان تر از خودت با طبيعت باش.

بزرگواران! ايام به نور و نيكي.

                            عليرضا زرقاني.اول فروردين نود و سه

[ جمعه 1393/01/01 ] [ 8:33 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

دور چشمانت را

دیواری کشیده ای

به اندازه لذت عینکت از زندگی

می خواهی  پنجره ای داشته باشی

و نگاهی.

می دانی

تعادل چیز مهمی است

اما رسوایی

سهم تو از زندگی است

رسوا که شدی

آب را می گیری از آبرو.

                       علیرضا زرقانی.۲۶ مهر ۹۲

 

[ یکشنبه 1392/12/18 ] [ 17:28 ] [ علیرضا زرقانی ]
 

گوش هایم را سپرده ام
چیزی بشنوند
که چشم هایم دیده اند

به زبانم گفته ام
حرفی نقل کند
که خودم باور کنم

به خودم گفته ام
راهی را بروم
که آبادی باشد.

علیرضا زرقانی.13/12/92

[ چهارشنبه 1392/12/14 ] [ 18:12 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

هنوز هم

وقتی چهره ات را مرور می کنم

فکر روزهای تابستانی به سرم می زند

آن روزها

نگاهم که می کردی

چشمانت پر از رقص نیلوفر بود

و با زبان سرو سخن می گفتی

 

امروز

تو در جامه سپید خویش خوابیده ای

چشمان سیاه پوشم

زلیخای بی یوسف را آواز می خواند

و تفکر طولانی را شب نشینی می کند

 

خورشید هم که باشی

وقتی در گورستان شب مدفون می شوی

یادی از تو نمی شود

و کم کم شماره ردیف و قطعه ات هم فراموش می شود.

                                            علیرضا زرقانی.11/12/92

[ دوشنبه 1392/12/12 ] [ 16:44 ] [ علیرضا زرقانی ]
 

صبح زود آدینه 

همه کینه ها را جارو می زنی

و سلام می کنی 

به اندوه ترین لحظه های تنهایی

به تنهاترین لحظه های اندوه

و به لحظه های اندوه تنهایی.

                       علیرضا زرقانی.۲۵ بهمن ۹۲

[ جمعه 1392/11/25 ] [ 10:56 ] [ علیرضا زرقانی ]
 

امروز

چشم هایم را روشن می کنم

تا خوب سوسو کنند 

و از قلم نیندازند

پروانه های عاشق را

 

گاهی عشقها ریسمان می بافند 

و گاهی زنجیرها عشق می بافند  

امروز بازی عمو زنجیر باف دیدنی بود. 

                    علیرضا زرقانی- ۲۲ بهمن ۹۱

[ دوشنبه 1392/11/21 ] [ 10:35 ] [ علیرضا زرقانی ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم



علیکم السلام سیدی آقا!

خیلی خوش آمدی! چی شد اینجا!


حالا که آمدی، چایی ام دم است

دو استکان بنشین، حرف مختصر با ما.

-----------------------------------

مخلص همه خامه بدستان با معرفت.

 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar