تواضع باران(شعر نو)
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران ...
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

ببین مهدی پسرم

روشنی دلم!

این قناری اگر اذان می خواند

و این شکوه سراسر جنگل

اگر نماز به جماعت می خواند 

با تو هم هستم دخترم!

زلال روشنم!

و این رود خروشنده

اگر می لولد و می رقصد

 این خلیج همیشه فارس

اگر هی هی می کند و ترانه می خواند

همه به برکت لاله های در خون تپیده است

آری! میوه های دلم

اگر این پرچم

شعر به شکوه می سراید

و اگر در این مرز و بوم

زندگی جریان دارد

همه مدیون اوست

خون او! جوانه های دلم

شقایق های بی گناه

 

مبادا!

هرگز مبادا!

نامشان

یادشان

راهشان 

فراموشمان شود.

علیرضا زرقانی.12/11/91

[ پنجشنبه 1393/11/09 ] [ 18:36 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

من فقط آدمم

 نه کمتر، نه بیشتر

نه چاپلوسم، نه حسود

نه قانعم نه اهل جود

می خواهم صبوری را تمرین کنم

رنجیدن مانعم می شود

می خواهم گوش و چشمم را تکذیب کنم

سوء ظن قلقلکم می دهد

روی جدول های خیابان به تعادل می اندیشم

کنار خیابان دیوانه راه می روم

می خواهم عاقلانه زندگی کنم

عاشقانه می شود

می خواهم مخاطب داشته باشم 

خود مخاطب عاشقانه های اویم

من فقط ادمم

نه کمتر نه بیشتر.

                  علیرضا زرقانی.16/1/93

[ یکشنبه 1393/11/05 ] [ 11:16 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

هر جا که باشی

دور یا نزدیک

این دل پیش توست

گاهی سرزده وارد می شوی

و شمع یادت را روشن می کنی

خودمانی می مانی

و بدون لکنت حرف می زنی

وقت رفتن هم اجازه نمی گیری

و در را پشت سرت نمی بندی

 

و این

همه مهربانی های توست.

علیرضا زرقانی.2/11/93

[ پنجشنبه 1393/11/02 ] [ 19:12 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

با کودکی هایت بازی می کنی

و خانه ای می سازی با آب و خاک

 

خودت را به خانه ات سنجاق می زنی

و خانه ات را به برف و باران می سپاری

 

با اسب چوبیت به دبستان می روی

و با آب و بابا به خانه بر می گردی

 

ده بار تصمیم کبری را مشق می نویسی

و روباه و زاغ را پاک می کنی

 

زنگ تفریحت را بازی می کنی

و در حیاط مدرسه ریز علی را فریاد می زنی

 

باز ورود معلمت را برپا می دهی

و انشای فردا را نقاشی می کنی

 

از معلم نجیبت اجازه می گیری

و از کودکی هایت بیرون می روی

 

شب از نیمه گذشته است

و با کودکی هایت می خوابی 

 

یاد برادرت هم بخیر

که مشق هایت را خط خطی می کرد.

            علیرضا زرقانی-23/9/91

[ پنجشنبه 1393/11/02 ] [ 18:21 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

چترم را بسته ام

 تا باران - این لطیف گریان همیشه مهربان -

بالهایم را بشوید

 دل به دریای خاکی ها زده ام

تا کاروان کاروان گریه را پیاده روی کنم

وسر بر صحرای مکرر کربلا  گذارم

عذرم را بپذیر آقا !

خدا خیلی بزرگ است...

اما ای کاش می شد

همه کودکان بی پناه شهر غم انگیز غزه را به خانه بیاورم

و برایشان چروک دستان عدالت را نقاشی کنم

و قصه پرغصه گناهان کبیره ی شهرآدم ها را

لالایی بخوانم 

عجبا! درزمانی که صاحبان ایده « دهکده ی جهانی »

تاج آزادی را برسرنهاده اند

وسوزن دموکراسی را

از بینی درختان و حیوانات هم عبور می دهند

به کودکان یک شهر درس همیشه مردن می دهند...

و شگفتا که درهمسایگی آنها

شیوخ قبیله، پسته های باغ را برسر یک سفره می خندند

و سیب های بعد جنگ نفت را دندان می زنند

اما حرف آخرم آقا!

بیا کاری کن!

 که انگارشیطان درجلد جهان رفته است.

علیرضا زرقانی.21/1/87

[ سه شنبه 1393/10/30 ] [ 15:26 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

ساعت از نیمه شب گذشته است

و دراین شب یلدایی

چراغ کوچه ما همچنان سوسو می زند

آسمان با اشکهایش

تمام راه های منتهی به کوچه را آب پاشی کرده است

 

طاووسیان پرگشوده اند

و در و دیوار کوچه را

با روبانهای ملون آذین بسته اند

بلبلان در شکوه انتظارخود

ترانه هایشان را زمزمه می کنند

وقمری ها در حجمی وسیع غزل می خوانند

نرگسان مست حضور یار

تمام فضای دلگیر کوچه را عطر افشانده اند

 

و ساعت همچنان بر مدار انتظار می چرخد...

 

افسوس!!!!!

که هزاران هزار درخوابند

و در این حصار پر هجوم بی کسی

دستی به پنجره نیست

و این همۀ نیامدن توست آقا!

 علیرضا زرقانی.10/12/86

[ شنبه 1393/10/27 ] [ 18:59 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

اینجا مدینه!

شهر غربت خیز پیامبر

 

در گوشه ای از باب البقیع

رجب المرجب را

به تماشا نشسته ای

و با خویش

انبوه بغضهایت را نجوا

تا شاید به درکی ناچیز

از قصه غم انگیز فانوس ماهتاب پیامبر برسی.

 

ابتدا از ناموس دردهای علی

کسب تکلیف می کنی

تا شمارش درد هایش را رخصت دهد

درد اینجاست!

از بقعه سبز پیامبر

تا قبرستان غم انگیز بقیع راهی نیست

اما کوفه کوفه غربت مشترک را

در این تل زینبیه  بی سایبان آفتاب سوز شاهدی

شنیده بودم

مدینه هم کبوتر دارد و هم بین الحرمین

می روی تا گرفتار بین الحرمین

از این سو به آن سو روی

اما افسوس  

که این غربت انتها ندارد

همان قدر که مدینه نورانی است

شبهای بقیع خاموش و ظلمانی است

فاطمه می دانست

که اگر او را قبری بود

 برتر از بقیع نبود.

 

                                      مدینه منوره - مسجد النبی

                                        شب یازدهم رجب المرجب

                                                علیرضا زرقانی

[ شنبه 1393/10/20 ] [ 18:29 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

گاهی دلت

مثل اسباب بازی های دوران کودکیت

می شکند

چه کسی جز خدا

دل شکسته را می خرد.

 

منتظری برفی ببارد

تا آدمی بسازی

از جنس برف

ساده و سفید.

علیرضا زرقانی.18/2/92

[ پنجشنبه 1393/10/18 ] [ 18:28 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

خدایا!

خوشا آنان که

از زلال چشمه خشوع می نوشند

در باران فروتنی

نماز خاشعانه می خوانند

معبودا!

افق در عین این که آسمانی است

سر بر زمین تواضع می ساید

بدا به حال من

که سر بر آسمان تکبر  می دارم

الهی!

مغرورم برآنچه از من نیست

خدایا!

فغان و آه

از بلندی راه و دوری سفر

الهی!

مسافر بار خود سنگین نمی کند

که مبادا از سفر باز ماند

بدا به حال من که در خویش مانده ام

معبودا! 

جاذبه های پرجذبه دوستی

گمراهم کرده

و دافعه های پرطمطراق دشمنی

از حق رانده

معبودا!

به زنجیر خود ببند

که گرفتار زنجیر گناهم

خدایا!

چه سود مرا

از بازار دنیا

معبودا!

رضای تو شاهین سنجش من نیست

بر کرسی قضاوت که می نشینم

با چند ترازو وزن می کنم

الهی!

تیرگی جهالت از دلم بزدا

و انوار معرفت بر قلبم بتابان

و روزنه ای

به سوی حقیقت جانم بگشا

خدایا!

از تشعشعات انوار یقین محرومم

و از پرتو خورشید معرفت بی نصیب

معبودا!

جام بلورین دلم را بشکن

که خودت گفته ای

« اَنا فی المنکسرة القلوب »

آشیان من دلهای شکسته است

خدایا!

زمان هم چنان بر مدار انتظار می چرخد

و من

در این سیر چرخش بی قرار

به عادت می چرخم.

                علیرضا زرقانی.2/5/88

[ شنبه 1393/10/13 ] [ 7:34 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

آن طرف تر از خودت

کنار تنهایی یک پنجره

چشم در چشم تاریخ و زندگی

دردهای بی شمار گذشته را مرور می کنی

مجال اندک فردا را به نجوا نشسته ای

میدانی چیزی به پایان عقربه ها نمانده است

 

آن روبروتر از خودت

زلیخاتر از یوسف  

گوش تا گوش نشسته است

و ترنج ها را بازخوانی می کند.

 

گاهی خودش را می کاود

و گاهی فرهاد را

که چه شیرین کوه  می کند.

 

اما انگار

از اوج آسمان ها صدایی می آید

و دریچه ای از مهر آسمان

درحال تابیدن است

عجبا که خداوند

چه زیبا لبخند می زند.

                 علیرضا زرقانی.4/6.88

[ جمعه 1393/10/12 ] [ 7:32 ] [ علیرضا زرقانی ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم



السلام علیک خوش آمدی آقا
عجبا راه گم کردی چه شد اینجا....؟

چایی ام تازه دم شده بفرمایید
قدر یک استکان گپی با ما

حال و روزم گرفته تر شده است
من هنوزم مسافرم اما

خورده ام بازهم به کوچه ای بن بست
ور دویدم تمام فاصله را

تازه فهمیده ام پس از عمری
میدویدم ولی نه سمت شما....

مانده ام در مسیر سردرگم
دست من گیر و یاری ام بنما.
علیرضا زرقانی

-----------------------------------

مخلص همه خامه بدستان با معرفت.

موسیقی جمعه ها - پویا بیاتی
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar