تواضع باران(شعر نو)
روزی تو خواهی آمد از کوچه های باران ...
لینک دوستان
پيوندهای روزانه

 

 

وقتی آن مرد مرد

 از اتاق کاه گلی

 شبانه بلند کرد

 تابوت گل زرد

 چشم خدا

بی صدا خون گریه  کرد

 از مظلومیت آن مرد.

علیرضا زرقانی.24/1/92

[ چهارشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۳ ] [ 19:43 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

دادگاه رسمی است!   

قاضی بر کرسی قانون نشسته

و عدالت با تردید قضاوت می شود

 

متهم حاضر است

و به ظلمی فاحش ضجه می زند

                                  

شاکی قصاص را به خون می خواند

و وکیل به بلندای نامش نان می خورد

                            

متهم دستانش خالیست

 نه! نه!

ببخشید، دستبند دارد!

                               

تردید قاضی جدی می شود!

وجدانش قاضی می شود

انصاف را به دست می گیرد

و خود مجرم می شود

      

محکمه غوغاست  

طعم سیب عدالت چه شیرین می شود!

                                         علیرضا زرقانی .10/2/89

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۲/۱۱ ] [ 17:11 ] [ علیرضا زرقانی ]

در باز و بسته شد

باران رحمتش

از چشم آسمان

آرام و بی صدا

بارید و شاد کرد

بانو سلام

معصوم خنده ها

لطف عفیفه ها

صدر کریمه ها

آهو را برادرت

ما را تو ضامنی.

علیرضا زرقانی.3/12/91

 

[ شنبه ۱۳۹۳/۱۲/۰۹ ] [ 19:26 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

گفته بودی

سر کوچه منتظر باشم

کوچه خیابان شد نیامدی...

دلواپسم نیایی

فرصت بدعهدی پیدا کنم

و کوچه قبرستان نگاهم شود.

علیرضا زرقانی.27/8/86

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۶ ] [ 17:32 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

در قاب های کوچک تصویر

و از فرسنگ ها فاصله

با خدا و مردم نشسته اند

و آزادی را هی هی

و روزهای بی برکت را فرا می خوانند

به قول گاندی

پنجره اتاقم

به روی تمام نسیم ها گشوده است

تا لذت ببرم

این نسیم

اگر طوفانی شود

که فرهنگم را هدف گیرد

پنجره اتاقم

به روی تمام طوفان ها خواهم بست

 

می دانیم تا مدینه فاضله

راه درازی دارد ایران

اما اینجا ایران

با کودکانی روشن

یک اتفاق مبارک را

در شرف وقوع دارد

اینجا جویبارها زمزمه می کنند

و زندگی جریان دارد

اینجا درخت دانش به بار نشسته

و همسایه ها

باغ را به هم نشان می دهند

آنها از پنجره این باغ

کاهش آلام خود را

به تماشا نشسته اند.

علیرضا زرقانی.19/12/90

[ دوشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۱۳ ] [ 7:34 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

ببین مهدی پسرم

روشنی دلم!

این قناری اگر اذان می خواند

و این شکوه سراسر جنگل

اگر نماز به جماعت می خواند 

با تو هم هستم دخترم!

زلال روشنم!

و این رود خروشنده

اگر می لولد و می رقصد

 این خلیج همیشه فارس

اگر هی هی می کند و ترانه می خواند

همه به برکت لاله های در خون تپیده است

آری! میوه های دلم

اگر این پرچم

شعر به شکوه می سراید

و اگر در این مرز و بوم

زندگی جریان دارد

همه مدیون اوست

خون او! جوانه های دلم

شقایق های بی گناه

 

مبادا!

هرگز مبادا!

نامشان

یادشان

راهشان 

فراموشمان شود.

علیرضا زرقانی.12/11/91

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۹ ] [ 18:36 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

من فقط آدمم

 نه کمتر، نه بیشتر

نه چاپلوسم، نه حسود

نه قانعم نه اهل جود

می خواهم صبوری را تمرین کنم

رنجیدن مانعم می شود

می خواهم گوش و چشمم را تکذیب کنم

سوء ظن قلقلکم می دهد

روی جدول های خیابان به تعادل می اندیشم

کنار خیابان دیوانه راه می روم

می خواهم عاقلانه زندگی کنم

عاشقانه می شود

می خواهم مخاطب داشته باشم 

خود مخاطب عاشقانه های اویم

من فقط ادمم

نه کمتر نه بیشتر.

                  علیرضا زرقانی.16/1/93

[ یکشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۵ ] [ 11:16 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

هر جا که باشی

دور یا نزدیک

این دل پیش توست

گاهی سرزده وارد می شوی

و شمع یادت را روشن می کنی

خودمانی می مانی

و بدون لکنت حرف می زنی

وقت رفتن هم اجازه نمی گیری

و در را پشت سرت نمی بندی

 

و این

همه مهربانی های توست.

علیرضا زرقانی.2/11/93

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۲ ] [ 19:12 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

با کودکی هایت بازی می کنی

و خانه ای می سازی با آب و خاک

 

خودت را به خانه ات سنجاق می زنی

و خانه ات را به برف و باران می سپاری

 

با اسب چوبیت به دبستان می روی

و با آب و بابا به خانه بر می گردی

 

ده بار تصمیم کبری را مشق می نویسی

و روباه و زاغ را پاک می کنی

 

زنگ تفریحت را بازی می کنی

و در حیاط مدرسه ریز علی را فریاد می زنی

 

باز ورود معلمت را برپا می دهی

و انشای فردا را نقاشی می کنی

 

از معلم نجیبت اجازه می گیری

و از کودکی هایت بیرون می روی

 

شب از نیمه گذشته است

و با کودکی هایت می خوابی 

 

یاد برادرت هم بخیر

که مشق هایت را خط خطی می کرد.

            علیرضا زرقانی-23/9/91

[ پنجشنبه ۱۳۹۳/۱۱/۰۲ ] [ 18:21 ] [ علیرضا زرقانی ]

 

 

چترم را بسته ام

 تا باران - این لطیف گریان همیشه مهربان -

بالهایم را بشوید

 دل به دریای خاکی ها زده ام

تا کاروان کاروان گریه را پیاده روی کنم

وسر بر صحرای مکرر کربلا  گذارم

عذرم را بپذیر آقا !

خدا خیلی بزرگ است...

اما ای کاش می شد

همه کودکان بی پناه شهر غم انگیز غزه را به خانه بیاورم

و برایشان چروک دستان عدالت را نقاشی کنم

و قصه پرغصه گناهان کبیره ی شهرآدم ها را

لالایی بخوانم 

عجبا! درزمانی که صاحبان ایده « دهکده ی جهانی »

تاج آزادی را برسرنهاده اند

وسوزن دموکراسی را

از بینی درختان و حیوانات هم عبور می دهند

به کودکان یک شهر درس همیشه مردن می دهند...

و شگفتا که درهمسایگی آنها

شیوخ قبیله، پسته های باغ را برسر یک سفره می خندند

و سیب های بعد جنگ نفت را دندان می زنند

اما حرف آخرم آقا!

بیا کاری کن!

 که انگارشیطان درجلد جهان رفته است.

علیرضا زرقانی.21/1/87

[ سه شنبه ۱۳۹۳/۱۰/۳۰ ] [ 15:26 ] [ علیرضا زرقانی ]
.: Weblog Themes By Weblog Skin :.
درباره وبلاگ

بسم الله الرحمن الرحیم



السلام علیک خوش آمدی آقا
عجبا راه گم کردی چه شد اینجا....؟

چایی ام تازه دم شده بفرمایید
قدر یک استکان گپی با ما

حال و روزم گرفته تر شده است
من هنوزم مسافرم اما

خورده ام بازهم به کوچه ای بن بست
ور دویدم تمام فاصله را

تازه فهمیده ام پس از عمری
میدویدم ولی نه سمت شما....

مانده ام در مسیر سردرگم
دست من گیر و یاری ام بنما.
علیرضا زرقانی

-----------------------------------

مخلص همه خامه بدستان با معرفت.

موسیقی جمعه ها - پویا بیاتی
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar