تبليغاتX
باران

                                                      

یکی بود یکی نبود.

شکارچی ای بود که تفنگ نداشت.

این شکارچی خانه نداشت.

خانه شکارچی سقف نداشت.

روزی شکارچی با تفنگی که تیر نداشت.

به جنگلی رفت که آهونداشت.

آهویی شکارکرد که سرنداشت.

آهویی راکه سرنداشت.

درکیسه ای انداخت که درنداشت.

بعد به خانه ای برد که وجود نداشت.

همان خانه ای که سقف نداشت.

گرچه این داستان سروته نداشت.

اما ارزش خنداندن شما راداشت.

گرچه نویسنده ی ما حال نداشت.

اما شما را همیشه دوست خواهد داشت.

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1386/03/25 ساعت 19:17 | لینک ثابت |

بازباران

با ترانه،

با گهرهای فراوان

می خورد بربام خانه

         *  *   *

من به پشت شیشه،آنها

ایستاده درگذرها

رودها راه اوفتاد

       *   *   *

شاد وخرم

یک دو سه گنجشک پرگو

بازهردم

می پرند این وآن سو

      *   *   *

می خورد برشیشه ودر

مشت وسیلی

آسمان امروزدیگر

نیست نیلی

     *   *   *

یادم آرد روز باران،

گردش یک روزدیرین

خوب وشیرین

توی جنگل های گیلان

    *   *    *

کودکی ده ساله بودم

شاد وخرم

نرم ونازک

جست وچابک

    *   *   *

ازپرنده،

ازچرنده،

ازخزنده،

بود جنگل ،گرم وزنده

آسمان، آبی چو دریا

یک دو ابر، این جا وآن جا

چون دل من،

روز روشن

     *  *   *

بوی جنگل، تازه وتر

هم چو می ، مستی دهنده

بردرختان می زدی پر

هرکجا زیبا پرنده

    *   *   *

برکه ها ،آرام وآبی

برگ وگل هرجا نمایان

چترنیلوفر،درخشان

آفتابی

    *  *   *

سنگ ها ازآب جسته

ازخزه،پوشیده تن را

بس وزغ آن جا نشسته

دم به دم درشوروغوغا

      *   *   *

رودخانه

با دو صد زیبا ترانه

زیر پاهای درختان

چرخ می زد، چرخ می زد هم چومستان

     *   *   *

چشمه ها چون شیشه های آفتابی

نرم وخوش درجوش ولرزه

توی آن ها،سنگریزه

سرخ وسبزوزرد وآبی

    *   *   *

با دو پای کودکانه

می دویدم هم چو آهو

می پریدم ازسرجو

دور می گشتم زخانه

    *   *   *

می پراندم سنگریزه

تا دهد برآب لرزه

بهره چاه وبهر چاله

می شکستم کرده خاله

    *   *   *

می کشانیدم پا یین

شاخه های بید مشکی

دست من می گشت رنگین

ازتمشک سرخ ومشکی

    *    *    *

می شنیدم ازپرنده

داستان های نهانی

ازلب باده وزنده

رازهای زندگانی

   *   *   *

هرچه می دیدم درآن جا

بود دلکش ،بود زیبا

شاد بودم،

می سرودم،

   *   *   *

"روز،ای روز دلارا،

داده ات خورشید رخشان

این چنین رخسارزیبا

ورنه بودی زشت وبی جان"

   *    *    *

این درختان

با همه سبزی وخوبی

گو،چه می بودند جزپاهای چوبی

گرنبودی مهررخشان؟

     *    *   *

"روز،ای روز دلارا،

گردلارایی ازخورشید باشد

ای درخت سبزوزیبا،

هرچه زیبایی است ازخورشید باشد"

       *    *    *

اندک اندک ،رفته رفته ،ابرها گشتند چیره

آسمان،گردیده تیره

بسته شد رخساره خورشید درخشان

ریخت باران، ریخت باران

       *    *    *

جنگل ازباد گریزان

چرخ ها می وزد چو دریا

دانه های گرد باران

پهن می گشتند هرجا

    *   *   *

برق چون شمشیربران

پاره می کرد ابرها را

تندردیوانه غران

مشت می زد ابرها را

    *   *    *

روی برکه ، مرغ آبی

ازمیانه، ازکناره،

با شتابی

چرخ می زد بی شماره

    *   *   *

سبزه درزیردرختان

رفته رفته گشت دریا

توی این دریای جوشان

جنگل وارونه پیدا

    *    *   *

به! چه زیبا بود جنگل!

بس ترانه، بس فسانه،

بس فسانه ، بس ترانه،

   *   *    *

بس گوارا بود باران!

به چه زیبا بود باران!

می شنیدم اتدراین گوهر فشانی

رازهای جاودانی ،پندهای آسمانی:

     *   *   *

بشنو ازمن، کودک من،

پیش چشم مرد فردا

زندگانی،خواه تیره، خواه روشن

هست زیبا ! هست زیبا ! هست زیبا !

 گلچین گیلانی

 

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1386/03/18 ساعت 1:29 | لینک ثابت |

به نام خداوند رنگین کمان

خداوند بخشنده مهربان

خداوند زیبایی وعطرورنگ

خداوند پروانه های قشنگ

خداوند باران ونقل تگرگ

نفسهای باد وتپشهای برگ

خدایی که سرشارآرامش است

طرفدارسرسبزی ودانش است

خدایی که ازبوی گل بهتراست

وازنوروباران صمیمی تراست

خدای صمیمی،خدای سلام

خدای غزل،قصه ناتمام

خدایا! به ما مهربانی بده

دلی ساده وآسمانی بده

دلی مثل گلخانه دوستی

پرازعطرو پروانه دوستی

دلی چون دل کوچک باغچه

پرازبال سنجاقک باغچه

دلی که به عشق تووا می شود

پرازرنگ وبوی دعا می شود

                               محمود پوروهاب

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در چهارشنبه 1386/03/16 ساعت 20:0 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar