تبليغاتX
باران

 

       حاضرم قسم  بخورم دیروز غروب هم چشمانم به دیدن تو ایستادند اما نیامدی... گفتی بیا به انتهای خیابان اما انگارمی دانستی این خیابان انتها ندارد...اما من همچنان می آیم ! توکه منتظری نه؟...فدای لحظه های انتظارت آقا.برمن ببخش دیرآمدنم را.

 

 

 

عکس از وبلاگ رز

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در دوشنبه 1386/05/29 ساعت 0:39 | لینک ثابت |

 

حکایت است که هیزم شکنی با یک شیر درجنگل آشنا شده وبا هم رفاقت نمودند. روزی شیر مشغول خوردن غذا بود که هیزم شکن به او گفت : دوست عز یز تو همه چیزت خوب است جز یک چیز وآن اینکه بسیارزشت غذا می خوری.شیر ناراحت شد و با دلی پر از رنج به هیزم شکن گفت با تبرت محکم بر سر من بکوب که اگر نزنی تو را خواهم درید. اوهم به ناچار تبر رابرسر شیر فرود آورد. شیر زوزه کنان درحالی که خون ازسرش جاری بود در میان درختان جنگل رفت وازنظر دورشد .ماهها از این ما جراگذشت که روزی شیر به نزد هیزم شکن آمد و گفت: دوست عزیز همان طور که می بینی جراحت سرم بهبود یافته واز زخم تبر اثری نیست اما اثرزخم  زبانت هنوز درجگرم با قی است.

1- زبان ازنعمت های خدا وازلطایف خلقت اوست. زبان عضوی کوچک است ولی با جرم یا ثوابی بس بزرگ .عضوی که اگر به دقت کنترل نشودآسیب های متعددی رادر پی دارد.دروغ وغیبت ،افترا وبهتان ، پرخا شگری واهانت ومجموعه طویلی از این عیوب از جمله آفت هایی هستند که قابلیت آسیب رسانی زبان را دو چندان نموده.

2-  دراین میان زخم زبان هم ، لغزشی است که تا ثیرات آن به مراتب عمیق تر ومخرب تر به نظرمی رسد. گاهی یک اهانت وپرخاش ویا حتی برخوردهای فیزیکی با یک عذر خواهی وپوزش برطرف شده وپس از مدتی فراموش می شود ولی تاثیراتی که طعنه و زخم زبان برروح ودل آدمی با قی می گذ ارد ، همچو نیشی است که اثرش تا پا یان عمر با قی است

3- علی (ع) : لغزش زبان از زخم نیزه دردناک تر است .

ارسطو حکیم یونانی گفته است :« اگرتیر در شکم مردم فرو رود می توان آن را معالجه کرد اما آزاری  که از گفتارکسی در د ل بنشیند هرگز فراموش نمی شود» .

4-  .در تا ریخ هم آورده اند که سا لها پس از وا قعه عا شورا از زینب کبری (س) پر سیده شد  که از میان حوادث عا شورا و و قایع بعد ازآن سخت ترین لحظات شما در کجا سپری گردید که حضرت سه بار اسم کوفه را بر زبان جاری نمودند .وقتی از علت سئوال شد حضرت پاسخ فرمودندکه :  اگردرکربلا زخم نیزه وشمشیر خوردیم ولی در کوفه  طعنه وزخم زبا نمان زدند.

عکس از وبلاگ رز وحشی

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در چهارشنبه 1386/05/24 ساعت 19:0 | لینک ثابت |

 

 

آنگاه که غرور وجودت را گرفت و تفاخر شعورت را،وذلت خویش را عزت یافتی و نخوت خویش را همت قرآن بخوان

 

آنگاه که نسیان گریبانت را گرفت، عصیان دامانت را و معصیت خویش رامعصومیت پنداشتی قرآن بخوان

 

آنگاه  که در دل سیاه  شب و دراعماق تاریک ظلمات ،درجستجوی نور و روشنی شمع وجودت ازشور و التهاب می سوزد و درآرزوی صبع وسپیدی ،افق را به امید نظاره خلق می نگری تا شاید طلوع فجررا درنیمه شب تماشا کنی،قرآن را بازکن تا درفلق برگها یش،درافق اندیشه ات فجررا ببینی وقرآن بخوان

 

آنگاه که درون خویش را از خود تهی یافتی و بیرون ازخویش را خالی از خدا قرآن بخوان

 

آنگاه که دردریا ی خروشان زندگی، درچنگال جهل و ترس اسیر شدی و در ساحل صلاح وصلع،کشتی نجات ورهایی را آرزوکردی قرآن بخوان

 

آنگاه که در باتلاق و کویر یاس، حیران و سرکردان ، نا امید و پریشان ،در جستجوی قطره ای آب،کشتزار خشک و قحطی زده اندبشه ات  را تسلی می دهی از بیکران امید  لختی برگیر و قرآن بخوان....

شهید مهدی رجب بیگی

گلی از وبلاگ قرآن و عترت

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در شنبه 1386/05/20 ساعت 22:49 | لینک ثابت |

گفته بودی سر کوچه منتظرم باش. کوچه خیابان شد نیامدی .دلواپسم نیایی و کوچه قبرستان نگاهم شود. زودتر بیا تا به من فرصت بد عهدی ندهی آقا .

 

گلی از وبلاگ همسفر مهتاب

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در پنجشنبه 1386/05/18 ساعت 0:25 | لینک ثابت |

عاقبت یک روز مغرب محومشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود

 

شرط می بندم که فردایی – نه خیلی دیرودور_

 مهربانی، حاکم کل مناطق می شود

 

 هم، زمان سهمیه دلهای دل تنگ وصبور،

هم، زمین ارثیه جانهای لایق می شود

 

قلب هرخاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست

هرگلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود

 

با صداقت، آسمان سهمی برابرمی دهد

باعدالت، خاک تقسیم خلایق می شود

 

عقل هم باعشق، یک جوری توافق می کند

عشق هم باعقل، یک نوعی موافق می شود

 

عقل اگرگاهی هوادارجنون شد، عیب نیست

گاه گاهی عشق هم، هم رنگ منطق می شود!

 

صبح فردا، موسم بیداری آیینه هاست

فصل فردا، نوبت کشف حقایق می شود

 

دست کم، یک ذره درتاب وتب خورشید باش

لااقل، یک شب بگو : کی صبح صادق می شود؟

 

می رسد روزی که شرط عاشقی، دلدادگی ست

 آن زمان، هردل فقط یک بارعاشق می شود

                   خلیل ذکاوت 

 

  

                                                         

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در پنجشنبه 1386/05/11 ساعت 1:40 | لینک ثابت |

روزی به عشق یک خوب راه خانه به دل گرفتم و قدم زنان  بر صفحه سفید زندگی باران باریدم .از شوق دیدارش به درد دل گرفتار آمدم و راه خانه از یاد بردم.ناگاه در غروب غم انگیزی خود را در غریبستانی غریب نواز دیدم که غریبه ای غم دل با ناله شیدا می کرد. پرسیدم : این راه به کجا می انجامد؟ گفت: کیستی و در کحای راهی؟ گفتم: پیچکم وهنوز به وصال دل نرسیده ام. گفت : پیچک که دیدنی نیست دل دیدنی است. گفتم : وصال دل ممکن است؟ گفت: دل را دالی است که دلیل راه است و وصال، پایان عشق تو.  گفتم: عطش عشق دارم .گفت:عشق اگر عشق باشد وصال عطشت افزون کند.

 از عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید           دانی که کیست زنده آن که زعشق زاید

 

 

 

 گلی از وبلاگ چند کیلو متر امیدواری

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1386/05/05 ساعت 11:11 | لینک ثابت |

 

بشنو آواز مرا از دور، ای جانان من

ای گرامی تر ز چشمان، خوب تر ازجان من

اوّلین الهام بخش و آخرین پیمان من

کشور پیر من، امّا پیر عالیشأن من  

طبع من، تاریخ من، ایمان من، ایران من!

                   * * *

من جدا افتاده از پیش تو، فرزند تو ام

لیک روحاً پایبند مهر و پیوند تو ام

دائماً گویا که در آغوش دلبند تو ام

واله بگذشتۀ بی مثل و مانند  تو ام

مخلص تو، عاشق تو، آرزومند تو ام

لاهوتی

          پرنده ای از وبلاگ تشنه محبت

 

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در سه شنبه 1386/05/02 ساعت 0:0 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar