من همچون آفتابگردان دست نیازم را به سوی تو دراز کرده ام .تو هم همچون خورشید از تابش نورت دریغ مکن آقا.مگذار بگویم آقایم...شرمنده ام آقا ! دست خودم نیست درشت گوئیهایم.

بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
سارا به سین سفره مان ایمان ندارد
بعد از همان تصیم کبری ابر دیگر
یا سیل می بارد و یا باران ندارد
بابا انارو سیب و نان را می نویسد؛
حتی برای خواندنش دندان ندارد
انگار بابا همکلاس اولی ها ست
هی می نویسد این ندارد، آن ندارد
بنویس کی آن مرد در باران بی آید
این انتظار خیسمان پایان ندارد
ایمان! برادر! گوش کن... نقطه سر خط...
بنویس بابا مثل هر شب نان ندارد
غلامعلی شکوهیان

افطاری رئیس جمهور با یتیمان
آقا ! هر بار که به حضورت شرفیاب می شوم با خود عهد می بندم که ....اما چه گویم که نا گفتنش بهتر است .این دل سرکش در پناه غفلت های مداوم ما را در حسرت تقید به تعهد وا می گذارد.
آقا ! مارا به نجابت کبوتران حریم حرمت و به تلاش مضاعف کفش دارانت ببخش که سخت محتاج بخششیم...
به چهارراه که رسیدم پرسیدم به کدام سو بروم...گفتنند: به کجا می روی؟ گفتم :آنجا که به آقایم ختم شود.آخراوگفته است می آیم...گفتند: هنوز نرسیده است.گفتم: همین جا منتظر می ما نم تا شاید بیاید و نگاه او ابر غم دوری اش را از آسمان دلم ببرد....فدای آمدنت آقا! من بی صبرم . زودتربیا آقا.

روزی به عشق دیدار تو راه بیابان درپیش گرفتم و آنقدر رفتم که تشنگی توانم را برید.آخرالامر زیر سقف بلند آسمان نشستم و رو به آسمان خورشید را گفتم: او کجاست؟ صبورانه گفت: چقدر بی تاب و کم حوصله ای! من سالهاست به عشق آمدن او می تابم ... شرمنده ام آقا. برمن ببخشید شتابم را.
گلی از وبلاگ درد دلها...
