تبليغاتX
باران

 

                                                

بدون شک فرهنگ جوامع انسانی ازمهمترین اصولی است که برفلاح ورستگاری یا انحطاط وزوال آن تاتیرمی گذارد بهسازی هنجارهای فرهنگی هرجامعه ارتباط تنا تنگی با اعتقادات افراد آن جامعه دارد ودرصورتی که اعضای آن جامعه درجهت کامیابی ورستگاری جامعه قدم بردارند امکان بهبود آن جامعه فراهم می شود.البته نباید ازتاثیرنهادهای اجتماعی برنگرش واعتقادات جامعه نیزغافل بود.نهادهای فرهنگی،کانونهای مختلف مذهبی وعلمی،حوزه های علمیه،جوامع دانشگاهی،خانواده ومدارس هریک تاثیرات بسزایی بررفتارافراد اجتماع خواهند داشت.همچنانکه دین نقش منحصربه فرد در بازسازی وبهبود ساختارفرهنگی جوامع دارد نهادهای فرهنگی دینی و علمی نیزیاید به فراخورجایگاه ورسالت خود سهمی دررشد توسعه فرهنگی جامعه ایفا کنند.بانگاهی دقیق وازسرانصاف نمی توان اثرات این نهادها را درپدیده های گوناگون وسطوح مختلف نادیده گرفت.رهبری نظام درسخنانی به مفهموم وزین « مهندس فرهنگی» اشاره داشتند.سوالی  که متوجه نهادهای فرهنگی می شود این است که انتظارجامعه ازاین نهادها چه می باشد؟به نظرمی رسد تجدید نظردرشیوه مدیریت فرهنگی جامعه اجتناب ناپذیرباشد.دورنمای جامعه ای که ما براساس دین اسلام با آن مواجه هستیم باید ساختارفرهنگی آن نیزبراساس قرآن و وحی ، مهندسی شود.هرنوع حرکت فرهنگی که با قرآن ووحی همخوانی نداشته باشد بی گمال راه گشا نخواهد بود.برای مهندسی فرهنگی جامعه باید به تعریف دقیق ومبتنی بردین جامعه مطلوب پرداخت وسپس درمحیطی آرام وبی دغدعه به آسیب شناسی حرکت های فرهنگی موجود نشست تا با شناخت عملکرد نهاد های مختلف بتوان ارزیابی مناسبی ازآنها داشت .برای مهندسی فرهنگی جامعه باید پذیرفت که تفاوتی بنیادین بین برنامه ریزیهای اقتصادی،اجتماعی وبرنامه ریزیهای فرهنگی وجود دارد مطمتنا اگربرنامه ریزیهای فرهنگی متاثرازبرنامه ریزیهای اقتصادی باشد مشکلی ازفرهنگ جامعه حل نخواهد شد.ختم کلام اینکه برای مهندس فرهنگ جامعه باید تمام برنامه ریزی های اقتصادی واجتماعی تحت پوشش برنامه ریزیهای فرهنگی قرارگیرند تا محصول فرهنگ به باربنشیند.

                                                                                                                        

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1386/07/27 ساعت 0:51 | لینک ثابت |

 

 

ای درطلبت مساعی ام! ادرکنی

ادراک ترین تداعی ام! ادرکنی

زخمی است دلم، نگاه کن می بینی؟

خون می چکد ازرباعی ام! ادرکنی

 

 

عشق افشرده ای است ناشی ازیک لبخند

یا دلهره ای است ناشی ازیک لبخند

غمها خوره های روح انسان هستند

این هم خوره ای ناشی ازیک لبخند

 

 

وقتی، دل اسیرعشوه ی ترکان شد

دین آمد ودل زعشق روگردان شد

دین گفت: بروبه کعبه وتوبه بساز

دل تا که رسید، کعبه ترکستان شد

                    

  یاسرمالی

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در شنبه 1386/07/21 ساعت 0:36 | لینک ثابت |

 

یکی ازروزهای خوب رمضان را مهمان بزرگی بودیم تا قاریان برسفره قرآن بنشینند وازمیوه های لذیذ آن بهره ها برند. نمازمغرب را به مسجدی بودیم وجمعی صحبت کنان پشت سر امام جماعت به راه افتاده وبه منزلی وارد شدیم.صا حب سرا هریک ازما را می دید وا می ماند. بزرگی که ما مهمان اوبودیم نیزخود درآن خانه نشسته بود.ما جمعی 15 یا 20 نفرنیز نشستیم ولی ازافطارخبری نبود.صا حب سرا درجنب وجوش تهیه افطاربود به هرطریقی مقداری غذا تهیه کرد.بعضی ازهمراهان ما ناراحت ازاینکه چرا دعوت کرده اند وبه خوبی پذیرایی نمی کنند. ما هم متعجب ازاینکه چرا دوستان دیگری که درمسجد با هم بودیم اینجا با ما نیستند. گفتیم شاید دراتاقهای دیگرباشند ولی بعد ازتحقیق مشخص شد اتاق دیگری هم درکارنیست .آن شب صاحب سرا با مشکلات زیادی  ما را پذیرایی کرد و عرق شرم برجبینش نقش بسته بود.

مجددآ برای محفل انس با قرآن به همان مسجد برگشتیم و دوستان گم شده خود را دیدیم .آنان نیز جوبای ما بودند.خلاصه مشخص شد مهمانی اصلی درجای دیگری بوده وما مهمان ناخوانده سرای دیگرو از قضا کسی که ما را دعوت کرده بود نیز خود مهمان آن خانه بوده.جالب اینکه بعد ازتلاوت قرآن توسط قاریان صاحب سرا به نزد ما آمدند وگریه کنان گفتند: شما قاریان را خداوند برمن مهمان کرده بود ولی من عرضه پذیرایی ازشما را نداشتم .ما شرمنده ازاوبودیم که نا خوانده براووارد شده ایم ولی او همچنان ناراحت از...

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در شنبه 1386/07/14 ساعت 23:41 | لینک ثابت |
 

 قدر آمد و تو خوب حوب گران قدر نیامدی .  با تمام چشمانم منتظرم .فکر می کنم فرصت خوبی است برای آمدنت آقا...فدات آقا!

 

 واما تو ای عزیز!

بیا تا قدر را قدرش بدانیم....

 

 کسی که نورمی آورد...

 

وقتی نسیم با وزشی سرد می رود

بردوش شب جنازه یک مرد می رود

 

مردی که با وجود هزاران هزاردرد

درگوش چاه زمزمه می کرد می رود

 

راحت بخواب کوفه که امشب زکوچه ها

نان آورگرسنه شبگرد می رود

 

پروانه ها سری به خرابه نمی زنند

زیرا کسی که نور می آورد می رود

 

با کوله باربی کسی اش مثل قاصدک

ازبین شهربا دل پردرد می رود

 

با آخرین تلاطم طوفان فاجعه

ازذهن یاس، برگ گلی زرد می رود

                                

 حمید باقرزاده

 

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در دوشنبه 1386/07/09 ساعت 17:50 | لینک ثابت |

 

در آستانه در ایستاده ام و ورودش را منتظرم .در تلاطم انتظارم ناگهان او را می بینم عجبا ! او ...او می آید. اما ....اما به سراغ من نه.....خیلی سخت است نه ! چه باید کرد.بگذار راحت باشد. با خودم کلنجار می روم و کنار می آیم.....تا این که " دوباره فکر او به سراغم می آید. فکری که هیچگاه از من جدا نمی شود" .....وقتی به خودم می آیم می بینم "شهر خوابیده " اما چراغ هایش بیدارند و سو سو می زنند....باز هم فکر او.....شاید از فرصت خلوت شب برای آمدن استفاده کند .....نکند اشتباه می کنم اما انگار خود خود اوست ..فورا به کوچه می آیم. اما او به انتهای کوچه رسیده است .او می رود من می روم. ازین کوچه به آن کوچه. فاصله من با او هرگز کم نمی شود...چه کنم ...فکری به سراغم می آید. ...باید او را نگه داشت تا به او رسید....او را صدا می زنم...عجبا! او می ایستد ....اما من ...من تمام می شوم.....

 

 

گلی از وبلاگ باران عشق

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در سه شنبه 1386/07/03 ساعت 23:20 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar