پنجره نگاهم را به سمتت گشوده ام و ندبه پر رمز و رازت را با خویش نجوی می کنم. شاید غم های جراحت دیده ام را التیام بخشی آقا!
«...هل من معین فاطیل معه العویل و البکاء.
آیا تکیه گاهی هست که در سایه سار آن پناه جویم و با او ناله هایم را شدت بخشم و گریه هایم را طولانی کنم؟
هل من جزوع فساعد جزعه اذا خلا.
آیا گریه های من در این بیابان تفتیده همزبان همراهی خواهد داشت؟
هل قذیت عین فساعدت ها عینی علی القذی.
آیا دیده ای هست که خار فراق در آن خلیده و گریان باشد تا چشم پر خار من نبز یاریش دهد؟
هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی .
ای فرزند احمد!آیا به سویت راهی هست ؟ آیا دیدار تو را می شود به تماشا نشست؟
هل یتصل یومنا منک بعده فنحظی.
آیا روزه روز فراق ما به وعده وصل تو افطار می شود؟آیا این راه طولانی بی انتها ، پایانش به تو می رسد؟ آیا روی زیبایت را سیر خواهیم نگریست؟
متی نرد منا هلک الرویه فنروی...
کی می شود که به سرچشمه های پر آبت وصل شد و آب گوارایت را از سرچشمه نوشید؟...»
آقا! گفته بودم غم های جراحت دیده...غم به زخم ماند.ناگاه می آید و کی رود خدا داند.حال اگر این غم ، غم هجران و دوری تو خوب خوبان باشد ، نمک روی زخم و زخم بالای زخم باشد که نه صبری برای تحمل ماند و نه دارویی برای درمان.
حکایت دوری تو ، رازی است بی نشان و رمزش، نشان از بی نشانی.
فدای دوریت آقا!
ع.زرقانی
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
الهی!
الهی، سگ را بار است و سنگ را دیدار است، گر من زسگ و سنگ، کم آیم، عار است.
الهی، بنده را از سه آفت نگاه دار؛ از وساوس شیطانی و ازهوای نادانی و از غرور نادانی .
الهی، نه از کشته تو، خون آید و نه از سوخته تو، دود، زیرا که کشته تو به کشتن شاد است و سوخته تو به سوختن خشنود.
الهی، همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
الهی، به بهشت و حور چه نازم؟ مرا نظری ده که از هر نظری، بهشتی سازم.
الهی، به عزَت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی ، دریاب مرا که می توانی.
خواجه عبدالله انصاری
![]()
وقتی یاد تو از کوچه باغ خاطره ها یمان عبور می کند و از پشت پنجره ذهنمان به تو می نگریم هنوز هم تو را همان سوار شکافنده شب می بینیم که خود دلیل راهی و چه روان و صاف در این کویر عطشناک همچو روح آب می گذری .
اکنون عطر بهاری تو در همه جا به مشام می رسد .
لاله های نو شکفته تو هر چند در باغچه کوچک « خنجر و شقایق » خون رنگ و پراکنده شد ، اما سرزمین به ظاهر متمدن و متمول را بیمودی و فضاهای آلوده و مصنوعی را با عطر خوشبوی گل «محمدی» ات طراوات بخشیدی .
آنانکه دست سبز دعایشان رو به آسمانها ، تو را می خواند عاقبت سکوت ثانیه ها را شکستی وشب را با همه عظمتش دفن کردی .
ریشه های نهال نو رسته ات در باغ آفت دیده نیز بار گرفته است و در حال تنومند شدن است .
ای فجر ! ای مطلع نور ! پرتو نور تو عالم گیر شده است و شب در حضور تو با شتاب می گذرد دل تو چون دریایی است که موج حادثه ها را چون حباب از خود می گذراند .
ای فجر ! ای خورشید تابان ! تو را آلاله به لاله سپرده است و او چه نیکو پاس می داردت از انبوه هجمه ها .
ای فجر ! ای همیشه جاودان ! تو زمینه ساز بهاری و مقدمه ظهور خورشید معرفت .
ع. زرقانی

هر قطره اشکی که محمد، در خفا و سکوت مدینه می ریزد ترنم شعری می شود به بلندای کمیل کامل علی، که در خانه محقر فاطمه، با آه و نجوایی محزون،حسن زمزمه می کند و در ضربان قلب حسین، شنیده می شود...
این قطره اشک، که خدا آفریده است بر گونه های دردناک رخسار زرد و زیبای سجاد، مسافر مختصر کویری است که راهی دراز در پیش دارد تا به مرحمت بارش باران بی صدای باقر ، چشمه زلالی بجوشد که تشنگان حقیقت در ایستگاه دانش صادق، در این فرصت مغتنم رفع تشنگی کنند...تا بعد آقا!
ع.زرقانی
بر من ببخش آقا!
با همه دوری ام از این وادی و هر چند کار من نیست، اکنون می خواهم بغض های عاشورائی تو را در خود بریزم و شرحی از تاراج قامت گلستان را برایت روایت کنم. از تو هم به قدر همه رنج های گذشته طاقت و تحمل می خواهم مولای من.
من هنوز لب باز نکرده ام! چرا این گونه سیل اشک آتش گون از دیده هایت جاری شده است؟
تو که بهتر می دانی، بعد از آن ، درد ناکترین حادثه عالم در محشر عاشوار ، کرکسهای بی مروت اسب تازی را بر شقایقهای افتاده بر زمین آغاز کردند . اسبها را نعل تازه بسته بودند و چنان بر اجساد پاک شقایقها بی مهابا تاختند که خودت در ناحیه مقدسه فرموده ای : «حتی تهنوا». بدن ها زیر سم اسبها خمیر شد .
آرام باش تا بگویم سرورم!
ادامه مطلب

