تبليغاتX
باران

 

فنجان قهوه سرد شد،آقا نیامدید

یا اینکه من ندیدمتان،یا نیامدید

یک میزبا دوصندلی وچندکاج پیر

یک جفت چشم منتظر...اما نیامدید

یک سال روزنامۀ هرروزو...هیچ گاه

در تیترهای صفحۀ فردا نیامدید

بیهوده دلخوشم همۀ روزها گذشت

حتی غروب روز مبادا نیامدید

اینجا دلم فسیل شد اما کسی ندید

حتی شما برای تماشا نیامدید

حالا اگر به فرض که دنیا دل من است

انگارهیچ وقت به دنیا نیامدید.

لا ادری

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1386/12/24 ساعت 23:40 | لینک ثابت |

 

 

 

ساعت از نیمه شب گذشته است

و دراین شب یلدایی

چراغ کوچه ما همچنان سوسو می زند

آسمان با اشکهایش

تمام راههای منتهی به کوچه را

آب پاشی کرده است

طاووسیان پرگشوده اند

و در و دیوار کوچه را

با روبانهای ملون آذین بسته اند

بلبلان درسکوت انتظارخود

غزل هایشان را زمزمه می کننند

وقمری ها در حجمی وسیع  

ترانه می خوانند

نرگسان مست حضور

تمام فضای دلگیر کوچه را

عطر افشانده اند

وساعت همچنان

برمدارانتظارمی چرخد...

 

اما افسوس! و صد افسوس!

که هزاران ستاره  درخوابند

و در این حصار پر هجوم بی کسی

دستی به پنجره نیست

و این همۀ نیامدن توست آقا!

 

                                      ع.زرقانی

 

 

 گل اهدائی دوستی ناشناس و باز هم سپاس

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1386/12/10 ساعت 18:22 | لینک ثابت |

 

 

خدایا!

       خوشا آنان که از زلال سرچشمه خشوع می نوشند و درباران فروتنی  نماز خاشعانه می خوانند.

 

خدایا!

       افق، درعین این که آسمانی است سر برزمین تواضع می ساید.اما بدا به حال این کم بهای زمینی، که سر بر آسمان تکبر می گذارد.

 

 الهی!

       مغرورم برآنچه ازمن نیست. واین ابلهانه نیست؟

 

خدایا!

       فغان و آه، از قلت توشه وبلندی راه دراز و دوری سفر و سختی  ورود.

 

الهی!

     مسافر، بار خود سنگین نمی کند که مبادا از سفر بازماند اما این بی بهای سنگین بار هنوز نمی داند که مسافر است.

 

خدایا!  

       بدا به حالم که جاذبه های پرجذبه دوستی، مرا به گمراهی می کشاند ودافعه های پرطمطراق دشمنی، مرا ازحق وعدل می راند.

 

خدایا!

       مرا به زنجیر خود ببند که در زنجیره گناه گرفتارم.

 

خدایا!

       این بنده مسکین و حقیر و سراپا تقصیر را، از بازار زیانبار دنیا چشم بسته بران  وبه سرعت بگذران تا  در خانه خودت قرار وآرام گیرد.

 

خدایا!

      فغان وآه و آه! که رضای تو شاهین سنجش من نیست و بر کرسی قضاوت که می نشینم همه را با یک ترازو وزن نمی کنم.

 

الهی!

     تیرگی جهالت از دل سیاه بختمم بزدا و انوار معرفتت برقلبم بتابان و روزنه ای به سوی حقیقت جانم بگشا.

 

خدایا!

       به من بیاموز که آوازم  فراتر از شنودم نرود.

 

خدایا!

       جز تو به چه کسی پناه برم که از تشعشعات انوار یقین محرومم و از پرتو خورشید معرفت بی نصیب.

 

خدایا!

       جام بلورین دلم را بشکن که خودت گفته ای « اَنا فی المنکسرة القلوب » آشیان من دردلهای شکسته است.

 

خدایا!

      زمان هم چنان بر مدار انتظار می چرخد و بدا به حال من که در این سیر چرخش بی قرار به عادت می چرخم.

 

                                                                                        ع.زرقانی

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1386/12/03 ساعت 18:1 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar