شروع قصه با برگشتن تو
کجا ما وکجا برگشتن تو؟
ولی نه، مانده ازچشم انتظاری
فقط یک ندبه تا برگشتن تو
دلی سبزوتناورداشت گلدان
نگاهی خیره بردرداشت گلدان
دورکعت ندبه خواند ومنتظرشد
نباریدی، ترک برداشت گلدان
شنیدم مژدۀ تابیدنت را
ندارم فرصت فهمیدنت را
به خورشید زمینی خیره ماندم
که تمرین کرده باشم دیدنت را
دلیل عشق مادرزادی ما!
بیا تا جان بگیرد شادی ما
بجوشد رشته رشته ازدل خاک
قنات تشنۀ آبادی ما
شکفتن، آرزو، لبخند، جمعه
جهان را گرچه آکندند جمعه
گذشت وبازهم باران نبارید
تحمل تا به کی؟ تا چند جمعه؟
حبیب نظاری
عذرم را بپذیر آقا !
امروز چترم را بسته ام
تا باران
- این لطیف مهربان همیشه گریان -
بالهایم را بشوید.
امروز دل به دریای خاکی ها زده ام
تا کاروان کاروان
گریه را پیاده روی کنم
وسر برکوهها گذارم.
تو که می دانی آقا!
خدا خیلی بزرگ است
اما ای کاش
آنقدرکوچک می شد
تا بتوانم اورا به خانه بیاورم
وچروک دستان عدالت را برایش نقاشی کنم
ونیز گناهان کبیره شهرآدم ها
یا همان دهکدۀ جهانی را ترسیم نمایم.
درزمانی که تاج آزادی را برسرنهاده اند
وسوزن دموکراسی را
ازبینی درختان وحیوانات هم عبور می دهند
به کودکان یک شهر درس همیشه مردن می دهند
و شگفتا
که درهمسایگی آنها
شیوخ قبیله
پسته های ما را می خندند
وهم سیب های بعد ازجنگ را دندان می زنند.
آقا! بیا کاری کن
که انگارشیطان درجلد جهان رفته است.
علیرضا زرقانی
آری نبودم .مسافر راه حسرت و حسادت . پرچم عشق بر دوش گرفته و آهنگ رفتن کردم . رفتم تا در حسرت دوری آنها حسودانه سیر ببینمشان . پدر و مادرم را می گویم . انها را دیدم . اما نیامده دلتنگ آنها شده ام...
مطلب ذیل را که در روزنامه ای دیده بودم تقدیم می کنم.
ادامه مطلب

