این روزها
چه زود شروع می شود
و چه دیر تمام
مات ایستاده اند
و به من خیرگی می کنند
انگار نمی خواهند بروند
گاهی شب را
با تمام درازایش
بالش گریه های خود می کنم
و گاهی دیگر
روز را زانو می زنم
و سر در آن فرو برده
و روشنایی را ضجه می زنم...
شرایط سختی است آقا!
و سخت تر این که
مدتی است
آدینه هایم آقا ندارند
تو که
این هردو را
خوب می فهمی آقا!
آری عزیز صمیمی!
مهمان عزیز است
و تو عزیزتر
پس نیا عزیز عزیزتر!
که این است
حال و روز من.
علیرضا زرقانی
اگربیایی !
کودکی را مانم که سیرخواهم گریست و مدام اشکهای بد جنسم را با پشت دو دستم
خواهم زدود تا چهره دلربایت را شفافت تر ببینم .
اگربیایی !
هرچند اشک های زیادی برای ریختن دارم اما قول می دهم خلاصه کنم گریه هایم را .
اگربیایی !
می خواهم ناشتای دو چشمم را به نگاه بلند تو بگشایم و بیشترین ذخیره را از نگاه
توداشته باشم .
اگربیایی !
می خواهم حلقه های عاطفه ام را به نگاهت بیاویزم وفقط تو را نظاره کنم .
اگر بیایی!
فقط خواهم گفت : الحمد لله رب العالمین.
پس بیا آقا!
که این است حال و روز من.
علیرضا زرقانی

