دیشب
که در دوردست تر از خودم
پشت به دریا نشسته بودم
تا تو را بفهمم
بی آنکه بخواهم
در باز شد
و نوری فراگیر
از فانوسی که به آسمان آویخته بود
به درونم تابید
آنگاه
دلم به اندازه یک ابر گرفت
و باران شبنم ها
بر گلبرگ های گونه هایم نشست...
راستی اًقا!
داشت فراموشم می شد
که باید تو را به پا ایستاد
و سکوت را سلام کرد
تا فهمید
معرفت چقدر حقیقت دارد.
علیرضا زرقانی
نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در شنبه 1387/04/15 ساعت 0:24 | لینک ثابت |

