تبليغاتX
باران

 

 

 

نزدیک ترازخودم

کنارپنجره سبزتنهایی نشسته ام

وبه چشم های تاریغ گذشته زندگی

خیره شده ام

ودردهای بی شمار گذشته را مرور

ومجال های اندک آینده را

با خود نجوا می کنم

 

آن روبروتر از خودم هم

زلیخاتر ازیوسف

دراندرون خویش

گوش تا گوش نشسته است

وترنج ها را بازخوانی می کند

 

وبازهم من

گاهی خودم را می کاوم

وگاهی  دلم را می بینم

که فرهاد را کوه می کند ...

 

 

اما انگار

ازاوج آسمانها صدایی می آید

ودریجه ای ازنورخورشید

درحال تابیدن است

ورمضان

سفره نمک گیرعلی را می گستراند

و

عجبا !

که خداوند،

 دارد لبخند می زند .

 

                                   علیرضا زرقانی

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1387/05/04 ساعت 16:19 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar