تبليغاتX
باران

 

 

 دیشب که ماه من

چادر مشکی اش را

به سر کرده بود

و از بالای سرم  می گذشت

وقتی همه جا را دیدم

و کوچه را خلوت یافتم

برایش

دستی ساده تکان دادم

 

 

صبح که خورشید آمده بود

تا دفتر مشقم را خط بزند

من داشتم

ماهم را خط می زدم

تا دوباره

او را

از سر سطر بنویسم.

 

علیرضا  زرقانی

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1387/07/26 ساعت 22:11 | لینک ثابت |

 

 

اکنون، که غروب بهاری خورشید را

به تماشا ایستاده ام

و زردی های آزار دهنده ی پاییز در راهند

هوای دلم، قدری گرفته است

وغمی بزرگ روی سقف دلم راه می رود

احساس می کنم

دیگر کسی نیست تا مرا بسراید

و شعرم را مهمان خوان کریمانه اش کند

 

می دانی !

انسان وقتی دلش می گیرد

عاقل می شود        

وپنجره نگاهش را می گشاید.

 

من هم مدتی است

بار سفر به عمق تاریکی بسته ام

و رفته ام قدری در خودم بگردم

ازاین رو مدتی است

کوچه های بارانیم خلوتند و بی رهگذر.

 

آری!

داشتم برایت از غمی بزرگ می گفتم

قبل از آمدنش

چقدر بی تابی می کردم

اما وقتی صفحه سفید و پاکش گشوده شد

مرا نه شعری بود

و نه شوری و شعوری.

می ترسم!

 با آن همه شعار

و ذوق و شوق آمدن تو!

تو هم بیایی و

من در خودم مانده باشم.

                                                علیرضا زرقانی

 

 

 

 

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1387/07/05 ساعت 19:55 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar