اکنون
که درانتهای شب
چراغ آسمان خاموش
وماه
بارغربت شب بردوش
عصا زنان قدم می زند
شورعشق من
فرصت ابرازپیدا کرده است
پس بگذار
به تأسی ازشبهای خاموش کوفه
همه آهم را
دردل چاه بریزم
وچشمانم
که با خود
قطره قطره حرف می زنند
اززلال چشمه سنگی
آب حیات بنوشند.
می دانی عزیز!
دیروز
وقتی پنجره را بازکردم
زلیخا ی دلربا
بربام دنیا ایستاده بود
وچشمم را به چرا می برد
من هم
دستم تهی
زباغ تماشای چشم او
نارنجی نارس را دندان می زدم.
علیرضا زرقانی

در زمستان سرمای بی دریغ
کنار حوصله تنگم
نشسته ام
وبا خود تبسم که، نه
راه ها را به تماشا
تکلم می کنم:
بیا
و مراهمسایه بهار کن!
ناگهان
کسی مثل خودم
به شانه ام می زند
تا برف تنهائی ام را بریزد
اما من
همچنان در خویش مانده ام
وتمام پیرهنم را گریه می کنم
و یوسفم را
در شب های بی شعرم
نجوا.
علیرضا زرقانی
با نام رضا به سینه ها گل بزنید.....
اگر به شما بگویند نامه ای یک سطری به امام رضا (ع) بدهید چه می نویسید؟
دردهاي من
جامه نيستند
تا ز تن در آورم
چامه و چکامه نيستند
تا به رشته سخن درآورم
نعره نيستند
تا ز ناي جان بر آورم
دردهاي من نگفتني
دردهاي من نهفتني است
دردهاي من
گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست
درد مردم زمانه است
مردمي که چين پوستينشان
مردمي که رنگ روي آستينشان
مردمي که نامهايشان
جلد کهنه شناسنامه هايشان
درد مي کند
من ولي تمام استخوان بودنم
لحظه هاي ساده سرودنم
درد مي کند
انحناي روح من
شانه هاي خسته ي غرور من
تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است
کتف گريه هاي بي بهانه ام
بازوان حس شاعرانه ام
زخم خورده است
دردهاي پوستي کجا؟
درد دوستي کجا؟
اين سماجت عجيب
پافشاري شگفت دردهاست
دردهاي آشنا
دردهاي بومي غريب
دردهاي خانگي
دردهاي کهنه ي لجوج
اولین قلم
حرف حرف درد را
در دلم نوشته است
دست سرنوشت
خون درد را
با گلم سرشته است
پس چگونه سرنوشت ناگزیز خویش را رها کنم ؟
درد
رنگ و بوی غنچه دل است
پس چگونه من
رنگ و بوی غنچه را زبرگهای توه توی آن جدا کنم ؟
دفتر مرا
دست درد می زند ورق
شعر تازه مرا
درد گفته است
درد هم شفته است
پس در این میانه من
از چه حرف می زنم ؟
درد حرف نیست
درد ، نام دیگر من است
من چگونه خویش را صدا کنم ؟
قیصر امین پور -اردیبهشت 67
