تمام خودش را به پایش ریخت
شاید بزرگتر شود
ودستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشد
اما اندوهش عمیق تر شد
و از خود رانده شد
او هنوز دلواپس است
که به خود برنگردد...
علیرضا زرقانی
امروز عصر نهم محرم الحرام که تو این قدر زرد و نزار و ماتم گرفته ای و ساحل چشمانت از دریای اشک نمک بسته است ، من روضه ای برای خواندن ندارم. طاقت بیار عزیز! فرداهم عاشوراست وروز گریه خداست.صاحب عزا تو هستی .عزاداران کم تاب تاب بی تابی تو را ندارند...
اما سرت را درد نیاورم سرورم .فقط وقتی آسمان دلت ابری شد وبارش چشمانت باریدن گرفت برای بیابان تفتیده و کربلای غزه هم دعایی بکنید آقا... فدای چشمان بارانی ات مولا .
علیرضا زرقانی


بر من ببخش آقا!
با همه دوری ام از این وادی وهرچندکار من نیست، اکنون می خواهم بغض های عاشورائی تو را در خود بریزم وشرحی از تاراج قامت گلستان را برایت روایت کنم. ازتوهم به قدر همه رنج های گذشته طاقت وتحمل می خواهم مولای من.
من هنوز لب باز نکرده ام مولای من! چرا این گونه سیل اشک آتش گون از دیده هایت جاری شده است؟
تو که بهتر می دانی، بعد ازآن، درد ناکترین حادثه عالم در محشرعاشوار،کرکسهای بی مروت اسب تازی را بر شقایقهای افتاده بر زمین آغاز کردند. اسبها را نعل تازه بسته و چنان بر اجساد پاک شقایقها بی مهابا تاختندکه خودت در ناحیه مقدسه فرموده ای: «حتی تهنوا». بدن ها هم زیر سم اسبها خمیر شد.
آرام باش سرورم!
جشن وپا یکوبی را با فریاد وهلهله وطبل ودهل برپا و به سمت خیمه ها و سایه سار بچه ها حرکت کردند و خیمه ها و دامان تعدای ازکودکان نیز درآتش شعله ورخشم آنها، آتش گرفت.
همه را غارت و سرها را به نیزه کرده و اهل بیت را به زنجیر بسته و بردند.
رقیه، این دختر سه چهار ساله که روزی برای بابا زبان می ریخت حال هم، بغض هایش را به اشکهایش گره زده و برزمین می ریخت. خاک ـ این فرش راه کاروان غریب کربلا ـ اشکهای رقیه را به دامن گرفته و درخود فرو می برد. نگاه نگران بابا هم، از سویی جلوتر از بچه ها، برای پاهای برهنه آنها پهن و از سوی دیگر دوان دوان پشت سرآنها حرکت تا پاهای خون بسته آنها را با آب دیده شستشو دهد ...
آقا !
اما کاش کربلا آخرین ایستگاه رنج و محنت بود و شهر شوم شام در پیش نبود. وقتی به شام نزدیک شدند عمه ات زینب شمر را گفت: «نگاه نامحرمان، دختران و زنان آل خدا را می آزارد ما را از دروازه ای به شام واردکن که خلوت ترباشد.» شمر پوزخندی زد وگفت: کاروان را از باب الساعات ـ شلوغترین دروازه شهر ـ واردکنند. همه چشمهای دریده، خیره به کاروان غریب کربلا.
شکیبا باش مولای من! کوفه کوفه، رنج و مصیبت درعاشورا هست که زبان از بیان آن قاصر است. کاروان غریب کربلا را باریسمان به هم بستند. یک سرآن به گردن جدت امام سجاد( ع) و سر دیگر، به دست عمه ات زینب وهمه را به هم وصل کرده تا در صورت افتادن یکی، بقیه نیز برزمین افتاده تا تماشاچیان بخندند.
عجبا چه خباثتی؟
وقتی زنان ودختران را به مجلس یزید واردکرده آنها از شرنگاههای آلوده به درون هم می خزیدند. تحمل این وضعیت بر عمه ات زینب سنگین شد از این روخطبه ی آتشین خود را شروع، که نفسها در سینه ها حبس وسکوت عجیبی بر دارالاماره سایه افکند. «بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی رسوله وآله اجمعین ... چه سودایی، درسر داری یزید ؟! به کدام سوبا این شتاب ؟ ! ... اگر اکنون اسیر تو هستیم روزی غرامت تو خواهیم شد... به خدا شکوه خواهم کرد ننگ این فاجعه را چگونه از خود دور می کنی؟ الا لعنته الله علی القوم الظالمین...»
واما خرابه شام مولای من ! لطیف ترین گلهای باغستان محمدی در خرابه ای بی سقف و حصار... ضبحه ها وگریه های دختران... و دردناکتر، بی تابی رقیه ... وسر بریده جدت در خرابه... « بابا ! چه کسی محاسن تو را خونین کرد؟ چه کسی رگهای تو را بریده؟» ... انگار تازه اول مصیب است آقا !
باز هم، بر من ببخش آقا! گفته بودم کار من نیست.
علیرضا زرقانی

