تبليغاتX
باران

 همه غروب خودش

 

به خروسها اعتماد نکرد

و شب را تا سحر سوسو کرد

گرهی هم

به گره های روسری اش اضافه کرد

 

در راه

هر آنچه می خواست به او بگوید

بارها زمزمه کرد

 

هنوز بوی قدمهای او

در کوچه ها مانده بود

و می شد پی اش را گرفت

 

آخر که به او رسید:

لحن دلگیر سلامش

غمی با خود داشت

غمی به غربت

همه غروب خودش

وتمام طلوع ماهش.

 

علیرضا زرقانی

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1387/12/23 ساعت 23:56 | لینک ثابت |

 

روزی، به عشق دیدارت راه بیابان درپیش گرفتم و راه را به خستگی چنان رفتم که تشنگی توانم را برید.آخرالامر زیر سقف بلند آسمان نشسته و رو به آسمان ؛ خورشید را  گفتم: او کجاست؟  صبورانه گفت: چقدر بی تاب و کم حوصله ای! من سالهاست به عشق آمدن او می تابم ... شرمنده ام . برمن ببخشید شتابم را.

                                              علیرضا زرقانی

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1387/12/16 ساعت 23:19 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar