تبليغاتX
باران

 

در سرمای بی دریغ زمستان

کنار حوصله تنگم

نشسته ام

وبا خود

تکلم که، نه

راه ها را به تماشا

تبسم می کنم!

 

ناگهان

کسی 

شاید خودم

به شانه ام می زند

تا برف تنهائی ام را بریزد

 

اما من

همچنان در سرمای برف خویش مانده ام

وتمام چشمانم را به گریه

رسوا

و یوسفم را

در شب های بی شعرم

نجوا.

 

علیرضا زرقانی

 

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در پنجشنبه 1388/07/16 ساعت 2:21 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar