زیر این لحاف ابری بزرگ آسمان شهر شب
پلکهای چشم های خسته ای
بس که منتظر به در نشسته است
به روی هم نمی رود!
نزدیک ترازخودم
کنارپنجره سبزتنهایی نشسته ام
وبه چشم های تاریخ گذشته زندگی
خیره شده ام
ودردهای بی شمار گذشته را مرور
ومجال های اندک آینده را
با خود نجوا می کنم
آن روبروتر از خودم هم
زلیخاتر ازیوسف
دراندرون خویش
گوش تا گوش نشسته است
وترنج ها را بازخوانی می کند
وبازهم من
گاهی خودم را می کاوم
وگاهی دلم را می بینم
که فرهاد را کوه می کند ...
اما انگار
ازاوج آسمانها صدایی می آید
ودریجه ای ازنورخورشید
درحال تابیدن است
و
عجبا !
که خداوند،
دارد لبخند می زند .
علیرضا زرقانی
عاقبت یک روز مغرب محومشرق می شود
عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود
شرط می بندم که فردایی – نه خیلی دیرودور_
مهربانی، حاکم کل مناطق می شود
هم، زمان سهمیه دلهای دل تنگ وصبور
هم، زمین ارثیه جانهای لایق می شود
قلب هرخاکی که بشکافد، نشانش عاشقی ست
هرگلی که غنچه زد، نامش شقایق می شود
با صداقت، آسمان سهمی برابرمی دهد
باعدالت، خاک تقسیم خلایق می شود
عقل هم باعشق، یک جوری توافق می کند
عشق هم باعقل، یک نوعی موافق می شود
عقل اگرگاهی هوادارجنون شد، عیب نیست
گاه گاهی عشق هم، هم رنگ منطق می شود!
صبح فردا، موسم بیداری آیینه هاست
فصل فردا، نوبت کشف حقایق می شود
دست کم، یک ذره درتاب وتب خورشید باش
لااقل، یک شب بگو : کی صبح صادق می شود؟
می رسد روزی که شرط عاشقی، دلدادگی ست
آن زمان، هردل فقط یک بارعاشق می شود!
شاعر:خلیل ذکاوت
ما قصه یوسف شنیده ایم اما راز عشق زلیخا به یوسف، نگفته ایم.راز عشق زلیخا به یوسف نه زیبایی که دلبری بود .حکایت دلبری هم فرهاد داند نه کوه و خسرو .فرهاد قصه ماهم، زلیخای قصه یوسف است.دلبری هم دلربائی نیست بل، دل روی است .دیده ی بسته ترنج ندیده و دست؛ چاقو، ترنج دیده .
اوج قصه یوسف نه بریدن دست، که دلی در دل بری هم دل روی کرد و دل هم دلروی کرد...همه اینها که گفته اند الف عشق است نه عین و رمز و راز آن..رمز و راز عشق زلیخا روزی گفته خواهد شد که یوسف قصه زلیخا،در مجنون قصه لیلی، بیابان تفتیده را از کوه بگذرد و فرهادتر از شیرین، غصه هجران زلیخا را پایان دهد.
باز هم برای تو بود آقا! اما...مثل همیشه دست خود بریدم.
علیرضا زرقانی
همه غروب خودش
به خروسها اعتماد نکرد
و شب را تا سحر سوسو کرد
گرهی هم
به گره های روسری اش اضافه کرد
در راه
هر آنچه می خواست به او بگوید
بارها زمزمه کرد
هنوز بوی قدمهای او
در کوچه ها مانده بود
و می شد پی اش را گرفت
آخر که به او رسید:
لحن دلگیر سلامش
غمی با خود داشت
غمی به غربت
همه غروب خودش
وتمام طلوع ماهش.
علیرضا زرقانی
روزی، به عشق دیدارت راه بیابان درپیش گرفتم و راه را به خستگی چنان رفتم که تشنگی توانم را برید.آخرالامر زیر سقف بلند آسمان نشسته و رو به آسمان ؛ خورشید را گفتم: او کجاست؟ صبورانه گفت: چقدر بی تاب و کم حوصله ای! من سالهاست به عشق آمدن او می تابم ... شرمنده ام . برمن ببخشید شتابم را.
علیرضا زرقانی
تمام خودش را به پایش ریخت
شاید بزرگتر شود
ودستمالی خیس
روی پیشانی تبدار بیابان بکشد
اما اندوهش عمیق تر شد
و از خود رانده شد
او هنوز دلواپس است
که به خود برنگردد...
علیرضا زرقانی
امروز عصر نهم محرم الحرام که تو این قدر زرد و نزار و ماتم گرفته ای و ساحل چشمانت از دریای اشک نمک بسته است ، من روضه ای برای خواندن ندارم. طاقت بیار عزیز! فرداهم عاشوراست وروز گریه خداست.صاحب عزا تو هستی .عزاداران کم تاب تاب بی تابی تو را ندارند...
اما سرت را درد نیاورم سرورم .فقط وقتی آسمان دلت ابری شد وبارش چشمانت باریدن گرفت برای بیابان تفتیده و کربلای غزه هم دعایی بکنید آقا... فدای چشمان بارانی ات مولا .
علیرضا زرقانی


بر من ببخش آقا!
با همه دوری ام از این وادی وهرچندکار من نیست، اکنون می خواهم بغض های عاشورائی تو را در خود بریزم وشرحی از تاراج قامت گلستان را برایت روایت کنم. ازتوهم به قدر همه رنج های گذشته طاقت وتحمل می خواهم مولای من.
من هنوز لب باز نکرده ام مولای من! چرا این گونه سیل اشک آتش گون از دیده هایت جاری شده است؟
تو که بهتر می دانی، بعد ازآن، درد ناکترین حادثه عالم در محشرعاشوار،کرکسهای بی مروت اسب تازی را بر شقایقهای افتاده بر زمین آغاز کردند. اسبها را نعل تازه بسته و چنان بر اجساد پاک شقایقها بی مهابا تاختندکه خودت در ناحیه مقدسه فرموده ای: «حتی تهنوا». بدن ها هم زیر سم اسبها خمیر شد.
آرام باش سرورم!
جشن وپا یکوبی را با فریاد وهلهله وطبل ودهل برپا و به سمت خیمه ها و سایه سار بچه ها حرکت کردند و خیمه ها و دامان تعدای ازکودکان نیز درآتش شعله ورخشم آنها، آتش گرفت.
همه را غارت و سرها را به نیزه کرده و اهل بیت را به زنجیر بسته و بردند.
رقیه، این دختر سه چهار ساله که روزی برای بابا زبان می ریخت حال هم، بغض هایش را به اشکهایش گره زده و برزمین می ریخت. خاک ـ این فرش راه کاروان غریب کربلا ـ اشکهای رقیه را به دامن گرفته و درخود فرو می برد. نگاه نگران بابا هم، از سویی جلوتر از بچه ها، برای پاهای برهنه آنها پهن و از سوی دیگر دوان دوان پشت سرآنها حرکت تا پاهای خون بسته آنها را با آب دیده شستشو دهد ...
آقا !
اما کاش کربلا آخرین ایستگاه رنج و محنت بود و شهر شوم شام در پیش نبود. وقتی به شام نزدیک شدند عمه ات زینب شمر را گفت: «نگاه نامحرمان، دختران و زنان آل خدا را می آزارد ما را از دروازه ای به شام واردکن که خلوت ترباشد.» شمر پوزخندی زد وگفت: کاروان را از باب الساعات ـ شلوغترین دروازه شهر ـ واردکنند. همه چشمهای دریده، خیره به کاروان غریب کربلا.
شکیبا باش مولای من! کوفه کوفه، رنج و مصیبت درعاشورا هست که زبان از بیان آن قاصر است. کاروان غریب کربلا را باریسمان به هم بستند. یک سرآن به گردن جدت امام سجاد( ع) و سر دیگر، به دست عمه ات زینب وهمه را به هم وصل کرده تا در صورت افتادن یکی، بقیه نیز برزمین افتاده تا تماشاچیان بخندند.
عجبا چه خباثتی؟
وقتی زنان ودختران را به مجلس یزید واردکرده آنها از شرنگاههای آلوده به درون هم می خزیدند. تحمل این وضعیت بر عمه ات زینب سنگین شد از این روخطبه ی آتشین خود را شروع، که نفسها در سینه ها حبس وسکوت عجیبی بر دارالاماره سایه افکند. «بسم الله الرحمن الرحیم الحمد الله رب العالمین و صلی الله علی رسوله وآله اجمعین ... چه سودایی، درسر داری یزید ؟! به کدام سوبا این شتاب ؟ ! ... اگر اکنون اسیر تو هستیم روزی غرامت تو خواهیم شد... به خدا شکوه خواهم کرد ننگ این فاجعه را چگونه از خود دور می کنی؟ الا لعنته الله علی القوم الظالمین...»
واما خرابه شام مولای من ! لطیف ترین گلهای باغستان محمدی در خرابه ای بی سقف و حصار... ضبحه ها وگریه های دختران... و دردناکتر، بی تابی رقیه ... وسر بریده جدت در خرابه... « بابا ! چه کسی محاسن تو را خونین کرد؟ چه کسی رگهای تو را بریده؟» ... انگار تازه اول مصیب است آقا !
باز هم، بر من ببخش آقا! گفته بودم کار من نیست.
علیرضا زرقانی
عذرم را بپذیر آقا !
امشب
چترم را بسته ام
تا باران
- این لطیف مهربان همیشه گریان -
بالهایم را بشوید
آری امشب
دل به دریای خاکی ها زده ام
تا کاروان کاروان
گریه را پیاده روی کنم
وسر بر صحرای مکرر کربلا گذارم.
باشد قبول عزیز!
خدا خیلی بزرگ است
اما ای کاش می شد
همه کودکان بی پناه
شهر غم انگیز غزه را
به خانه بیاورم
وچروک دستان عدالت را برایشان نقاشی
وقصه پرغصه
گناهان کبیره شهرآدم ها را
لالائی بخوانم
عجبا!
درزمانی که صاحبان ایده دهکده جهانی
تاج آزادی برسرنهاده اند
وسوزن دموکراسی را
ازبینی درختان وحیوانات هم عبور می دهند
به کودکان یک شهر درس همیشه مردن می دهند
و شگفتا
که درهمسایگی آنها
شیوخ قبیله
پسته های باغ را بر سر یک سفره می خندند
وسیب های بعد ازجنگ نفت را
دندان می زنند.
و اما حرف آخرم آقا!
لطفا بیا کاری کن
که انگارشیطان درجلد جهان رفته است.
علیرضا زرقانی

اکنون
که درانتهای شب
چراغ آسمان خاموش
وماه
بارغربت شب بردوش
عصا زنان قدم می زند
شورعشق من
فرصت ابرازپیدا کرده است
پس بگذار
به تأسی ازشبهای خاموش کوفه
همه آهم را
دردل چاه بریزم
وچشمانم
که با خود
قطره قطره حرف می زنند
اززلال چشمه سنگی
آب حیات بنوشند.
می دانی عزیز!
دیروز
وقتی پنجره را بازکردم
زلیخا ی دلربا
بربام دنیا ایستاده بود
وچشمم را به چرا می برد
من هم
دستم تهی
زباغ تماشای چشم او
نارنجی نارس را دندان می زدم.
علیرضا زرقانی

در زمستان سرمای بی دریغ
کنار حوصله تنگم
نشسته ام
وبا خود تبسم که، نه
راه ها را به تماشا
تکلم می کنم:
بیا
و مراهمسایه بهار کن!
ناگهان
کسی مثل خودم
به شانه ام می زند
تا برف تنهائی ام را بریزد
اما من
همچنان در خویش مانده ام
وتمام پیرهنم را گریه می کنم
و یوسفم را
در شب های بی شعرم
نجوا.
علیرضا زرقانی
با نام رضا به سینه ها گل بزنید.....
اگر به شما بگویند نامه ای یک سطری به امام رضا (ع) بدهید چه می نویسید؟
دیشب که ماه من
چادر مشکی اش را
به سر کرده بود
و از بالای سرم می گذشت
وقتی همه جا را دیدم
و کوچه را خلوت یافتم
برایش
دستی ساده تکان دادم
صبح که خورشید آمده بود
تا دفتر مشقم را خط بزند
من داشتم
ماهم را خط می زدم
تا دوباره
او را
از سر سطر بنویسم.
علیرضا زرقانی
اکنون، که غروب بهاری خورشید را
به تماشا ایستاده ام
و زردی های آزار دهنده ی پاییز در راهند
هوای دلم، قدری گرفته است
وغمی بزرگ روی سقف دلم راه می رود
احساس می کنم
دیگر کسی نیست تا مرا بسراید
و شعرم را مهمان خوان کریمانه اش کند
می دانی !
انسان وقتی دلش می گیرد
عاقل می شود
وپنجره نگاهش را می گشاید.
من هم مدتی است
بار سفر به عمق تاریکی بسته ام
و رفته ام قدری در خودم بگردم
ازاین رو مدتی است
کوچه های بارانیم خلوتند و بی رهگذر.
آری!
داشتم برایت از غمی بزرگ می گفتم
قبل از آمدنش
چقدر بی تابی می کردم
اما وقتی صفحه سفید و پاکش گشوده شد
مرا نه شعری بود
و نه شوری و شعوری.
می ترسم!
با آن همه شعار
و ذوق و شوق آمدن تو!
تو هم بیایی و
من در خودم مانده باشم.
علیرضا زرقانی
نزدیک ترازخودم
کنارپنجره سبزتنهایی نشسته ام
وبه چشم های تاریغ گذشته زندگی
خیره شده ام
ودردهای بی شمار گذشته را مرور
ومجال های اندک آینده را
با خود نجوا می کنم
آن روبروتر از خودم هم
زلیخاتر ازیوسف
دراندرون خویش
گوش تا گوش نشسته است
وترنج ها را بازخوانی می کند
وبازهم من
گاهی خودم را می کاوم
وگاهی دلم را می بینم
که فرهاد را کوه می کند ...
اما انگار
ازاوج آسمانها صدایی می آید
ودریجه ای ازنورخورشید
درحال تابیدن است
ورمضان
سفره نمک گیرعلی را می گستراند
و
عجبا !
که خداوند،
دارد لبخند می زند .
علیرضا زرقانی
دیشب
که در دوردست تر از خودم
پشت به دریا نشسته بودم
تا تو را بفهمم
بی آنکه بخواهم
در باز شد
و نوری فراگیر
از فانوسی که به آسمان آویخته بود
به درونم تابید
آنگاه
دلم به اندازه یک ابر گرفت
و باران شبنم ها
بر گلبرگ های گونه هایم نشست...
راستی اًقا!
داشت فراموشم می شد
که باید تو را به پا ایستاد
و سکوت را سلام کرد
تا فهمید
معرفت چقدر حقیقت دارد.
علیرضا زرقانی
حق با تو بود آقا!
گاهی آن قدر واقعیت داری
که سنگ هم
با تمام سنگ دلی اش
توقع محبت دارد
وگاهی دیگر
آن قدر زمین را می باری
که ازپیشانی باران نیز
عرق شرم می بارد
اما من !
با تمام این اوصاف
به زلیخای دلم گفته ام
نارنج هایش را نگه دارد
که نوبت عشق او گذشته است
و عجبا که
پیراهن تو هم
از پشت پاره است.
همین دیشب هم
که به روزنه های ستاره گان
و به حفره ماه، خیره شدم
فهمیدم
زمین به اندازه ای کوچک است
که تو بزرگی.
علیرضا زرقانی
عکس از وبلاگ رز وحشی
درخشک سالی سالهای غم انگیز انتظار
وقتی باران
اززمین خداحافظی می کرد
دستان خالی زمین بالا آمد
وبه نگاه خشک زمان سلام کرد
آنگاه ، آهی کشید
که اشک چشمه
اززمین بالا جوشید
او گفت :
من ، اگرچه آسمانی هستم
اما ریشه درزمین دارم
پس رفتنم را
نیامدن ندانید
و گفت:
ریزش مداوم فواره های آب را
باران نپندارید
بل باران، باران است
علیرضا زرقانی

دیشب که به دریا سفرکرده بودم
وقتی به شعاع نورفانوس خیره شدم
حجم اورا مضاعف دیدم
اما وقتی خودم را کاویدم
چشمانم را به اندازه یک ابر
گرفته دیدم
وقطردلم را تحلیل یافته تر
پس سنگی اززمین برداشتم
تا وزن بودنم را احساس کنم
ناگهان صدایی لطیف به درونم خزید
که ای خود زن خودشکن !
سنگ را هم برخود بزن
وقتی به خودم آمدم
هوای دریا را دیدم
که ازمن می گذشت
اما من
هنوزهم درخود مانده بودم.
علیرضا زرقانی

این روزها
چه زود شروع می شود
و چه دیر تمام
مات ایستاده اند
و به من خیرگی می کنند
انگار نمی خواهند بروند
گاهی شب را
با تمام درازایش
بالش گریه های خود می کنم
و گاهی دیگر
روز را زانو می زنم
و سر در آن فرو برده
و روشنایی را ضجه می زنم...
شرایط سختی است آقا!
و سخت تر این که
مدتی است
آدینه هایم آقا ندارند
تو که
این هردو را
خوب می فهمی آقا!
آری عزیز صمیمی!
مهمان عزیز است
و تو عزیزتر
پس نیا عزیز عزیزتر!
که این است
حال و روز من.
علیرضا زرقانی
اگربیایی !
کودکی را مانم که سیرخواهم گریست و مدام اشکهای بد جنسم را با پشت دو دستم
خواهم زدود تا چهره دلربایت را شفافت تر ببینم .
اگربیایی !
هرچند اشک های زیادی برای ریختن دارم اما قول می دهم خلاصه کنم گریه هایم را .
اگربیایی !
می خواهم ناشتای دو چشمم را به نگاه بلند تو بگشایم و بیشترین ذخیره را از نگاه
توداشته باشم .
اگربیایی !
می خواهم حلقه های عاطفه ام را به نگاهت بیاویزم وفقط تو را نظاره کنم .
اگر بیایی!
فقط خواهم گفت : الحمد لله رب العالمین.
پس بیا آقا!
که این است حال و روز من.
علیرضا زرقانی
عذرم را بپذیر آقا !
امروز چترم را بسته ام
تا باران
- این لطیف مهربان همیشه گریان -
بالهایم را بشوید.
امروز دل به دریای خاکی ها زده ام
تا کاروان کاروان
گریه را پیاده روی کنم
وسر برکوهها گذارم.
تو که می دانی آقا!
خدا خیلی بزرگ است
اما ای کاش
آنقدرکوچک می شد
تا بتوانم اورا به خانه بیاورم
وچروک دستان عدالت را برایش نقاشی کنم
ونیز گناهان کبیره شهرآدم ها
یا همان دهکدۀ جهانی را ترسیم نمایم.
درزمانی که تاج آزادی را برسرنهاده اند
وسوزن دموکراسی را
ازبینی درختان وحیوانات هم عبور می دهند
به کودکان یک شهر درس همیشه مردن می دهند
و شگفتا
که درهمسایگی آنها
شیوخ قبیله
پسته های ما را می خندند
وهم سیب های بعد ازجنگ را دندان می زنند.
آقا! بیا کاری کن
که انگارشیطان درجلد جهان رفته است.
علیرضا زرقانی
ساعت از نیمه شب گذشته است
و دراین شب یلدایی
چراغ کوچه ما همچنان سوسو می زند
آسمان با اشکهایش
تمام راههای منتهی به کوچه را
آب پاشی کرده است
طاووسیان پرگشوده اند
و در و دیوار کوچه را
با روبانهای ملون آذین بسته اند
بلبلان درسکوت انتظارخود
غزل هایشان را زمزمه می کننند
وقمری ها در حجمی وسیع
ترانه می خوانند
نرگسان مست حضور
تمام فضای دلگیر کوچه را
عطر افشانده اند
وساعت همچنان
برمدارانتظارمی چرخد...
اما افسوس! و صد افسوس!
که هزاران ستاره درخوابند
و در این حصار پر هجوم بی کسی
دستی به پنجره نیست
و این همۀ نیامدن توست آقا!
ع.زرقانی

گل اهدائی دوستی ناشناس و باز هم سپاس
پنجره نگاهم را به سمتت گشوده ام و ندبه پر رمز و رازت را با خویش نجوی می کنم. شاید غم های جراحت دیده ام را التیام بخشی آقا!
«...هل من معین فاطیل معه العویل و البکاء.
آیا تکیه گاهی هست که در سایه سار آن پناه جویم و با او ناله هایم را شدت بخشم و گریه هایم را طولانی کنم؟
هل من جزوع فساعد جزعه اذا خلا.
آیا گریه های من در این بیابان تفتیده همزبان همراهی خواهد داشت؟
هل قذیت عین فساعدت ها عینی علی القذی.
آیا دیده ای هست که خار فراق در آن خلیده و گریان باشد تا چشم پر خار من نبز یاریش دهد؟
هل الیک یابن احمد سبیل فتلقی .
ای فرزند احمد!آیا به سویت راهی هست ؟ آیا دیدار تو را می شود به تماشا نشست؟
هل یتصل یومنا منک بعده فنحظی.
آیا روزه روز فراق ما به وعده وصل تو افطار می شود؟آیا این راه طولانی بی انتها ، پایانش به تو می رسد؟ آیا روی زیبایت را سیر خواهیم نگریست؟
متی نرد منا هلک الرویه فنروی...
کی می شود که به سرچشمه های پر آبت وصل شد و آب گوارایت را از سرچشمه نوشید؟...»
آقا! گفته بودم غم های جراحت دیده...غم به زخم ماند.ناگاه می آید و کی رود خدا داند.حال اگر این غم ، غم هجران و دوری تو خوب خوبان باشد ، نمک روی زخم و زخم بالای زخم باشد که نه صبری برای تحمل ماند و نه دارویی برای درمان.
حکایت دوری تو ، رازی است بی نشان و رمزش، نشان از بی نشانی.
فدای دوریت آقا!
ع.زرقانی
٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫٫
الهی!
الهی، سگ را بار است و سنگ را دیدار است، گر من زسگ و سنگ، کم آیم، عار است.
الهی، بنده را از سه آفت نگاه دار؛ از وساوس شیطانی و ازهوای نادانی و از غرور نادانی .
الهی، نه از کشته تو، خون آید و نه از سوخته تو، دود، زیرا که کشته تو به کشتن شاد است و سوخته تو به سوختن خشنود.
الهی، همچون بید می لرزم که مبادا به هیچ نیرزم.
الهی، به بهشت و حور چه نازم؟ مرا نظری ده که از هر نظری، بهشتی سازم.
الهی، به عزَت آن نام که تو خوانی و به حرمت آن صفت که تو چنانی ، دریاب مرا که می توانی.
خواجه عبدالله انصاری
![]()
من با نگاهم
به تلاقی نگاهت خواهم رفت
آیا تو ما را مهمان خواهی کرد
یا من نگاه شما را آقا ؟
***

قدر آمد و تو خوب حوب گران قدر نیامدی . با تمام چشمانم منتظرم .فکر می کنم فرصت خوبی است برای آمدنت آقا...فدات آقا!
واما تو ای عزیز!
بیا تا قدر را قدرش بدانیم....

کسی که نورمی آورد...
وقتی نسیم با وزشی سرد می رود
بردوش شب جنازه یک مرد می رود
مردی که با وجود هزاران هزاردرد
درگوش چاه زمزمه می کرد می رود
راحت بخواب کوفه که امشب زکوچه ها
نان آورگرسنه شبگرد می رود
پروانه ها سری به خرابه نمی زنند
زیرا کسی که نور می آورد می رود
با کوله باربی کسی اش مثل قاصدک
ازبین شهربا دل پردرد می رود
با آخرین تلاطم طوفان فاجعه
ازذهن یاس، برگ گلی زرد می رود
حمید باقرزاده
در آستانه در ایستاده ام و ورودش را منتظرم .در تلاطم انتظارم ناگهان او را می بینم عجبا ! او ...او می آید. اما ....اما به سراغ من نه.....خیلی سخت است نه ! چه باید کرد.بگذار راحت باشد. با خودم کلنجار می روم و کنار می آیم.....تا این که " دوباره فکر او به سراغم می آید. فکری که هیچگاه از من جدا نمی شود" .....وقتی به خودم می آیم می بینم "شهر خوابیده " اما چراغ هایش بیدارند و سو سو می زنند....باز هم فکر او.....شاید از فرصت خلوت شب برای آمدن استفاده کند .....نکند اشتباه می کنم اما انگار خود خود اوست ..فورا به کوچه می آیم. اما او به انتهای کوچه رسیده است .او می رود من می روم. ازین کوچه به آن کوچه. فاصله من با او هرگز کم نمی شود...چه کنم ...فکری به سراغم می آید. ...باید او را نگه داشت تا به او رسید....او را صدا می زنم...عجبا! او می ایستد ....اما من ...من تمام می شوم.....

من همچون آفتابگردان دست نیازم را به سوی تو دراز کرده ام .تو هم همچون خورشید از تابش نورت دریغ مکن آقا.مگذار بگویم آقایم...شرمنده ام آقا ! دست خودم نیست درشت گوئیهایم.

به چهارراه که رسیدم پرسیدم به کدام سو بروم...گفتنند: به کجا می روی؟ گفتم :آنجا که به آقایم ختم شود.آخراوگفته است می آیم...گفتند: هنوز نرسیده است.گفتم: همین جا منتظر می ما نم تا شاید بیاید و نگاه او ابر غم دوری اش را از آسمان دلم ببرد....فدای آمدنت آقا! من بی صبرم . زودتربیا آقا.

روزی به عشق دیدار تو راه بیابان درپیش گرفتم و آنقدر رفتم که تشنگی توانم را برید.آخرالامر زیر سقف بلند آسمان نشستم و رو به آسمان خورشید را گفتم: او کجاست؟ صبورانه گفت: چقدر بی تاب و کم حوصله ای! من سالهاست به عشق آمدن او می تابم ... شرمنده ام آقا. برمن ببخشید شتابم را.
گلی از وبلاگ درد دلها...
حاضرم قسم بخورم دیروز غروب هم چشمانم به دیدن تو ایستادند اما نیامدی... گفتی بیا به انتهای خیابان اما انگارمی دانستی این خیابان انتها ندارد...اما من همچنان می آیم ! توکه منتظری نه؟...فدای لحظه های انتظارت آقا.برمن ببخش دیرآمدنم را.

گفته بودی سر کوچه منتظرم باش. کوچه خیابان شد نیامدی .دلواپسم نیایی و کوچه قبرستان نگاهم شود. زودتر بیا تا به من فرصت بد عهدی ندهی آقا .

گلی از وبلاگ همسفر مهتاب
روزی به عشق یک خوب راه خانه به دل گرفتم و قدم زنان بر صفحه سفید زندگی باران باریدم .از شوق دیدارش به درد دل گرفتار آمدم و راه خانه از یاد بردم.ناگاه در غروب غم انگیزی خود را در غریبستانی غریب نواز دیدم که غریبه ای غم دل با ناله شیدا می کرد. پرسیدم : این راه به کجا می انجامد؟ گفت: کیستی و در کحای راهی؟ گفتم: پیچکم وهنوز به وصال دل نرسیده ام. گفت : پیچک که دیدنی نیست دل دیدنی است. گفتم : وصال دل ممکن است؟ گفت: دل را دالی است که دلیل راه است و وصال، پایان عشق تو. گفتم: عطش عشق دارم .گفت:عشق اگر عشق باشد وصال عطشت افزون کند.
از عشق زنده باید کز مرده هیچ ناید دانی که کیست زنده آن که زعشق زاید

گلی از وبلاگ چند کیلو متر امیدواری
آه صدای کوتاه اما پر رمز و رازی است که به زندگی جلا می بخشد.آه را همسایه دیوار به دیوار هان! نامیده اند که اگر از دیوار هان بگذری به آه خواهی رسید. و آه را صلایی است از جنس بغض .فاصله بغض تا آه سکوت عمیق صلای بغض است که در آه ظهور میکند. شدت ظهور آه بسیار فراتر از هان است.
حال ای عزیز ! اگر هنوز در سرمنزل هجران آقا ماندگاری تو را آهی عمیق چاره ساز است.......
وشعری از شاعری که نمی شناسمش.
فنجان قهوه سرد شد،آقا نیامدید
یا اینکه من ندیدمتان،یا نیامدید
یک میزبا دوصندلی وچند کاج پیر
یک جفت چشم منتظر...اما نیامدید
یک سال روزنامۀ هرروزو...هیچ گاه
در تیترهای صفحۀ فردا نیامدید
بیهوده دلخوشم همۀ روزها گذشت
حتی غروب روز مبادا نیامدید
اینجا دلم فسیل شد اما کسی ندید
حتی شما برای تماشا نیامدید
حالا اگربه فرض که دنیا دل من است
انگارهیچ وقت به دنیا نیامدید.
لاادری
گلی از وبلاگ با من بمان ای ماندنی

