تبليغاتX
باران

 

قطارمی رود

تو می روی

تمام ایستگاه می رود

ومن چقدرساده ام

که سال های سال

درانتظارتو

کنارقطاررفته ایستاده ام

وهمچنان

به نردهای ایستگاه رفته

تکیه داده ام

                               قیصر امین پور

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در شنبه 1387/11/26 ساعت 0:12 | لینک ثابت |

 

    

دردهاي من

جامه نيستند

تا ز تن در آورم

چامه و چکامه نيستند

تا به رشته سخن درآورم

نعره نيستند

تا ز ناي جان بر آورم

دردهاي من نگفتني

دردهاي من نهفتني است

دردهاي من

گرچه مثل دردهاي مردم زمانه نيست

درد مردم زمانه است

مردمي که چين پوستينشان

مردمي که رنگ روي آستينشان

مردمي که نامهايشان

جلد کهنه شناسنامه هايشان

درد مي کند

من ولي تمام استخوان بودنم

لحظه هاي ساده سرودنم

درد مي کند

انحناي روح من

شانه هاي خسته ي غرور من

تکيه گاه بي پناهي دلم شکسته است

کتف گريه هاي بي بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

زخم خورده است

دردهاي پوستي کجا؟

درد دوستي کجا؟

اين سماجت عجيب

پافشاري شگفت دردهاست

دردهاي آشنا

دردهاي بومي غريب

دردهاي خانگي

دردهاي کهنه ي لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیز خویش را رها کنم ؟

درد

رنگ و بوی غنچه دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را زبرگهای توه توی آن جدا کنم ؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه مرا

درد گفته است

درد هم شفته است

پس در این میانه من

از چه حرف می زنم ؟

درد حرف نیست

درد ، نام دیگر من است

من چگونه خویش را صدا کنم ؟

قیصر امین پور -اردیبهشت 67

نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در چهارشنبه 1387/08/08 ساعت 23:56 | لینک ثابت |
 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar