همه غروب خودش
به خروسها اعتماد نکرد
و شب را تا سحر سوسو کرد
گرهی هم
به گره های روسری اش اضافه کرد
در راه
هر آنچه می خواست به او بگوید
بارها زمزمه کرد
هنوز بوی قدمهای او
در کوچه ها مانده بود
و می شد پی اش را گرفت
آخر که به او رسید:
لحن دلگیر سلامش
غمی با خود داشت
غمی به غربت
همه غروب خودش
وتمام طلوع ماهش.
علیرضا زرقانی
نوشته شده توسط علیرضا زرقانی در جمعه 1387/12/23 ساعت 23:56 | لینک ثابت |
